اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

گل از شوق تو خندان در بهارست

از آنش رنگهای بی‌شمارست

نهی بر فرق نرگس تاجی از زر

فشانی بر سر او زابر گوهر



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

 بنام کردگار هفت افلاک

که پیدا کرد آدم از کفی خاک

خداوندی که ذاتش بی‌زوالست

خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

واصفان را وصف او درخورد نیست

لایق هر مرد و هر نامرد نیست

عجز از آن همشیره شد با معرفت

کو نه در شرح آید و نه در صفت



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

خورد عیاری بدان دل‌خسته باز

با وثاقش برد دستش بسته باز

شد که تیغ آرد زند در گردنش

پارهٔ نان داد آن ساعت زنش



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

آفرین جان آفرین پاک را

آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

عرش را بر آب بنیاد او نهاد

خاکیان را عمر بر باد او نهاد



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
در مقاله چهاردهم به ناپایداری دنیا اشاره می کند ومی گوید که این زندگی بسیار خوش است اگر مرگ در پی نباشد.واینکه هزاران بار ناکامی به انسان روی می آورد نا یک بار کامیاب شود

خوش است این کهنه دیر پر فسانه                اگر نه مردن استی در میانه

درین محنت سرا این است ماتم                    که ما را می بنگذارند باهم

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

یک شبی پروانگان جمع امدند              در مضیقی طالب شمع آمدند

جملگی گفتند می باید یکی                  کو خبر دارد زمطلوب اندکی

شد یکی پروانه تا قصری زدور           در فضای قصر از شمع نور

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در مقالۀ سی و نهم عطّار وارد هفت شهر عشق میشود که اولین وادی وادی طلب، و دومین وادی، وادی عشق، و سوم وادی معرفت، و چهارم وادی استغنا، و پنجم وادی توحید، و ششم وادی حیرت، و هفتمین وادی فقر و فنا نام دارد و مولوی هم درمثنوی دارد که:

«هفت شهر عشق را عطّار گشت                ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم»

هست وادی طلب آغاز کار                        وادی عشقست از آن پس بی کنار

پس سوم وادیست، آنِ معرفت                     هست چارم وادی استغنا صفت

هست پنجم وادیِ توحید پاک                      پس ششم وادیِ حیرت صعبناک

هفتمین وادی فقر است و فنا                       بعد از این روی و روش نبود ترا

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
در اشعار ذیل عطار این دنیا را به خاطر ناپایداریش بی ارزش دانسته ویاد آور می شود که در این جهان همه چیزنسبی می باشدپس ارزش دل بستن ندارد

هر چه آن را پایداری یک دم است             نیم جو ارزد اگر صد عالم است

از پی یک ساعت وصلی که نیست             چون کنم بنیاد بر اصلی که

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در کتاب مصیبت نامه که یکی از آثار ارزشمند عارف وارسته فرید الدین عطّار نیشابوری است آمده است:

ای زجسم و جان نهان دیدارِ تو                     گم شده عقل و خرد در کارِ تو

هست عقل و جان و دل محدودِ خویش              کی رسد محدود در معبودِ خویش

بقیه در ادامه مطلب


ای زپیدائیّ خود بس آشکار                          با وجودت کی بود کس، آشکار

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

یکی پرسید از مجنون غمگین                      که از لیلی چه میگوئی تو مسکین

به خاک افتاد مجنون سرنگونسار                  بدو گفتا: بگو لیلی دگر بار

تو از من چند معنی جوی باشی                    ترا این بس که لیلی گوی باشی

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

عطار » الهی نامه » آغاز کتاب

 

بنام کردگار هفت افلاک

که پیدا کرد آدم از کفی خاک

خداوندی که ذاتش بی‌زوالست

خرد در وصف ذاتش گنگ و لالست

بقيه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در مقالۀ پانزدهم اسرارنامه عطار نیشابوری به بیان زندگی و مرگ می پردازد و با زبان بسیار شیوا و اشعاری که تلاطم و موج در جان انسان می اندازد به انسانها نهیب میزند  خلایق بسیاری در گرداب خونند و این چه وادی عظیم و خطرناکی است و چه کسی میداند...

نکو باریست در دنیا و برگی                   که درخوردست سر باریش مرگی

نکو جاییست گور تنگ و تاریک               که در باید صراطی نیز باریک

پلی نیکوست چون موی صراطی              که دوزخ باید آن پل را رباطی

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در مقاله دوازدهم اسرارنامه عطار نیشابوری به گردش افلاک و اجرام آسمانی اشاره

میکند و بیان میدارد که بعد از اثر اولیه و گردش نخستین افلاک شروع به گردش

کردند و اگر صدها قرن هم بگردند باز یا از گل و سنگند و یا از گاز و دود و غبار

زهی هیبت که گردون یک اثر دید

که بر یک جست چندینی بگردید

اگر صد قرن دیگر زود گردد

چو از دودیست هم در دودگردد



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

  عطار » اسرارنامه » بخش هفتم

 

یکی کناس بیرون جست از کار

مگر ره داشت بر دکان عطار



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

عطار » اسرارنامه » بخش پنجم

 

دلا یک دم رها کن آب و گل را

صلای عشق در ده اهل دل را

ز نور عشق شمع جان برافروز

زبور عشق از جانان درآموز

بقیه  در ادامه مطلب




ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸۹

عطار نیشابوری در ادامه منطق الطیر اضافه می کند که انسان باید عاشقانه قدم در راه بگذارد واز شماتت ومسخره کردن مردم هم هراس نداشته باشدودر کل انسان نباید با نظر مردم زندگی کندوهر کسی باید فکر کار خودش باشدوبا پای طلب باید قدم در راه خداشناسی بگذارد.

هست دنیا چون نجاست سر به سر             خلق می میرند در وی در به در

صد هزاران خلق همچون کرم زرد            زار می میرند در دنیا به درد

این طلب گر از من واز تو خطاست           گر بمیرم از غم این هم رواست

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : دوشنبه ۸ آذر ۱۳۸۹

آفرین، جان آفرین پاک را                   آنکه جان بخشید و ایمان خاک را

ای دریغا هیچ کس را نیست تاب            دیده ها کور و جهان پر آفتاب

گر ببینی، این خرد را گم کنی               جمله او بینی و خود را گم کنی

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : یکشنبه ۷ آذر ۱۳۸۹
هیچ چیز دو بار اتفاق نمی افتد

و اتفاق نخواهد افتاد

به همین دلیل

ناشی به دنیا آمده ایم

و خام خواهیم رفت


ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

عطار در الهی نامه و مصیبت نامه بارها از زبان دیوانگان حکمتهای بسیاری را تشریح میکند و در واقع ، دیوانگان شعر عطّار ،حکیم میباشند:

 اکثر انسانها همواره در غم و اندوه به سر میبرند.یا در غم از دست دادن فرصتهای گذشته می باشند و یا در فکر و سودای آینده و به ندرت پیش می آید که کسی در زمان حال زندگی کند و حال را دریابد.ابوسعید ابوالخیر در رباعی زیبائی این واقعیت را به تصویر کشیده است:

دی که بگذشت هیچ از او یاد مکن                  فردا که نیامده است ،فریاد مکن

بر رفته و نا آمده بنیاد مکن                          حال دریاب و عمر بر باد مکن

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : دوشنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۹

عطار » اسرارنامه » بخش بیستم

 

چو خواهد شد دورخ در خاک ریزان             دورخ در خاک مالید ای عزیزان

براندیشید از آن ساعت که در خاک              فرو ریزد دو رخ چون برگ گل پاک

در آن ساعت نه بتوانید نالید                       نه رخ در پیش او در خاک مالید

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در ابتدای مصیبت نامه  عطّار نیشابوری به بیان اصطلاحات عرفانی(صد اصطلاح) میپردازد،که ما به بیان منتخبی از آنها میپردازیم:

 

عشق چیست؟ از قطره دریا ساختن              عقل، نعل کفش سودا ساختن

فکر چیست؟ اسرار کلّی حل شدن                کوه کندن در دل و خردل شدن

شکر چیست؟ از خار گل پنداشتن                جزو را نادیده کل پنداشتن

قرب چیست؟ اندر برِ آتش شدن                  یا چو پروانه شدن تا خوش شدن

بُعد چیست؟ از جسم و جان انگاشتن             قعرِ دوزخ آسمان انگاشتن

عمر چیست؟ از مرگ بیرون زیستن             مرگ از پس کردن اکنون زیستن

راه چیست؟ از جان پناهی یافتن                   گنج را در دیده راهی یافتن

حبّ چیست؟ از پیش جان برخاستن               پیش جانان جان فشان برخاستن

اُنس چیست؟ از خود رهائی یافتن                  در سویدا آشنائی یافتن

توبه چیست؟ این جمله را بر هم زدن              خیمه زین عالم بدان عالم زدن

کبر چیست؟ آبی به هاون کوفتن                    وزمنی بر دوست و دشمن کوفتن

کینه چیست؟ از سینه زندان کردن است           اژدها در حقّه پنهان کردن است

بخل چیست؟ از تشنگی جان دادن است           هم چو بوتیمار بر افتادن است

جبن چیست؟ از سایه ای پژمردن است            چون شکوفه از دمی افسردن است

اَمن چیست؟ از جان طمع ببریدن است            خویش را چون سایه بیجان دیدن است

ذلّ چیست؟ از نفس پاک افتادن است              زیر پای سگ چو خاک افتادن است

حرص چیست؟ از جهل گرد آوردن است         چون شود کوهی به زیرش مردن است

صمت چیست؟ از دام هستی جستن است          هر دو لب از ماسوی الله بستن است

شکر چیست؟ انعام دائم دیدن است                  پس در آن انعام منعم دیدن است

علم چیست؟ از ذرّه قافی کردن است               تا ابد گردش طوافی کردن است

جوع چیست؟ اصل دو عالم خوردن است         هم زجوع آخر به زاری مردن است

ذکر چیست؟ از درد ، درمان بردن است          بر در دل، نقب بر جان بردن است

قبله چیست؟ آیات کبرا دیدن است                  ذرّه ذرّه روی مولا دیدن است

غصّه چیست؟ از کور، ره نادیدن است            در سقر برف سیه نادیدن است

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

هفت شهر عشق را عطار گشت                  ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم(مولوی)

عطّار مرد اسرار است و تجربه های روحی فوق العاده ای دارد که کمتر کسی به آن تجربه ها دست پیدا کرده است.کتاب مختارنامۀ او که شامل تقریباً دوهزار رباعی ناب است ،سراسر موج است و هیجان و انسان را از دنیای مادِ میکند و در عوالم معنوی سیر میدهد.رباعیات عطّار از چنان عمق و غنایی برخوردار است که به جرأت میتوان گفت در ادبیات فارسی بی نظیر است.منطق الطیر یک شاهکار است. و تذکرۀالاولیاء نیز اثر بسیار ارزشمند دیگری از این بزرگوار است.دیوان غزلیات عطار شامل غزلهایی بسیار زیبا  و دلنشین است.کتاب اسرارنامۀ عطار ،همچنان که از اسمش پیداست ، سرار اسرار و رموز عرفانی است و این همان کتابی است که خود عطار در هنگام طفولیت مولوی به پدر مولوی داد و مولوی بارها از ان نام برده و استفاده کرده است .در اینجا به شعری از اسرارنامه دربارۀ گردش افلاک  اشاره میشود.

بدین پر قوتی که افلاک گردد                        کجا از بهر مشتی خاک گردد

فلک گردان زبهر جان پاک است                  نه از بهر کفی آب است و خاک است

 

در ادامه مقاله سی ودوم اسرارنامه به گردش افلاک اشاره می کند ومی پرسد که گردش افلاک با این عظمت آیا ممکن است به خاطر مشتی خاک باشدوسپس خودش جواب می دهد که افلاک بخاطر جان پاک می گردند و نه تن خاکی وفانی انسانها وهمچنین انسان را به مگسی تشبیه می کند که فکر می کند قصاب دکان را به خاطر او باز می کند تا از گوشت بهره ای ببرد.در حالی که این مگس از هدف کلّی ومارای ماده غافل است  .انسان نیز فکر میکند که افلاک و زمین و آسمان و کهکشانهایی با این عظمت به خاطر چرخیدن چرخهای مادی میباشد در حالی که هدف عالی خلقت را فراموش کرده است.ودر آخر میاوردکه زمین در مقایسه با افلاک همچون خشخاشی بر  روی دریا می باشد وسزاوار است انسان بر غرور خود بخندد.

 

زهی هیبت که گردون یک اثر دید                    که بر یک جست چندینی بگردید

اگر صد قرن دیگر زود گردد                          چو از دودی است هم در دود گردد

بدین پر قوتی که افلاک گردد                           کجا از بهر مشتی خاک گردد

چنین جرمی عظیم القدر ای دوست                      نگردد از پی مشتی رگ وپوست

چنین دریا به ما عاجز نگردد                          زبهر شبنمی هرگز نگردد

مگس پنداشت کان قصاب دمساز                        برای او در دکان کند ، باز

چه می گویم عجب نیست از خدائی                    که بهر دانه راند اسیایی

فلک گردان زبهر جان پاک است                    نه از بهر کفی آب است وخاک است

قدم درنه کانی که جانها گوهر اوست                 فلک ازدیرگه خاک در اوست

چودر فهم گهر جان می کتی تو                        چگونه فهم ان کان می کنی تو

زمین در جنب این نه سقف مینا                        چوخشخاشی بود بر روی دریا

ببین تا تو از این خشخاش چندی                       سزد گر بر بروت خود بخندی

از یان نه چار طاق پر ستاره                         به تو نرسد مگر لختی نظاره

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

عطار نیشابوری د رمقاله سی ام منطق الطیر درباره همت واراده والا توضیح می دهد که رسیدن به هر چیزی وکشف هر ناشناخته ای با همّت والا میسر است و با ذره ای همّت می توان خورشید را تسخیر کرد.عزت وارجمندی باز که همیشه در دست سلطان است از همّت بلند و بی ارزشی پشّه از بی همتی است.در واقع دانشمندان روانشناس عصر حاضر نیز همگی بر این نکته اتفاق نظر دارند که خواستن، توانستن است.و اگر انسان تصمیم  قاطع به انجام کاری بگیرد ،حتماً به هدف خود خواهد رسید و به قول مولوی:                 گفت پیغمبر که چون کوبی دری                            عاقبت زان در برون آید سری

چون زچاهی میکنی هر روز خاک                        عاقبت اندر رسی در آب پاک

پس همت عالی همانند مرغی تیز پرواز است که هر لحظه در پرواز خود شتاب و اوج میگیرد و این موضوع را بهتر از این نمیشود گفت:

 

گفت مغناطیس اسرار است                             همّت عالیست کشف هرچه هست

هرکه  را شدهمّت عالی پدید                            هرچه جست آنچیز شد حالی پدید

هر که را یک ذرّه همّت دست داد                     کرد او خورشید را زان ذرّه پست

همّت آمد همچو مرغی تیزپر                           هر زمان در سیر خود سرتیزتر

گربه پرّد، جز به بینش کی بود                        در درون آفرینش کی بود

سیر او زآفاق هستی برتر است                         کو زهشیاری و مستی برتر است

مرغِ همّت را به معنی بال ده                          عقل را دل بخش و جان را حال ده

پیش از آن کاین حقّه بر گیرند سر                      مرغ ره گرد و برآور بال و پر

باز بال و پر بسوز و خویش هم                            تا تو باشی از همه در پیش هم

گر چو بازان همّتی آری بدست                           دست سلطانت بود جای نشست

ور چو پشّه باشی از دون همّتی                            همچو پشّه باشی از بیحرمتی

لاجرم چون پشّه نقصان باشدت                          بود یا نابود یکسان باشدت

هر که صاحب همّت آمد مرد شد                       همچو خورشید از بلندی فرد شد

گر چو گوهر همّتت عالی بود                           بر سر شه جای تو خالی بود

گر به هر چیزی فرود آیی زراه                        کی توانی خورد جام از دست شاه

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

                                              فردوسی در اول شاهنامه شعری دارد که جان کلام دربارۀ خداشناسی میباشد و  عجز انسان در برابر عظمت خالق را بیان میکند.                                                                       


بنام خداوند جان وخرد                                      کزین برتر اندیشه بر نگذرد

زنام ونشان وگمان برتر است                                نگارندۀ برشده، پیکرست

به ببینندگان ،آفریننده را                                       نبینی، مرنجان دو بیننده را

نیابد بدو نیز اندیشه راه                                          که او برتر از نام واز جایگاه

سخن هر چه زین گوهران بگذرد                           نباید بدو راه جان وخرد

ستودن نداند،کس او را چوهست                          میان بندگی را، ببایدت بست

خرد راوجان را، همی سنجد اوی                           در اندیشۀ سخته، کی گنجد اوی

بدین آلت رای وجان وزبان                                   ستود، آفریننده را کی توان

به هستیش باید که خستو شوی                                زگفتار بیهوده، یکسو شوی

توانا بود هر که دانا بود                                           زدانش دل پیر برنا بود

از این پرده برتر سخن گاه نیست                             زهستی مر اندیشه را، راه نیست

 

ویا مولوی در مثنوی اشاره می کند که

 

هر چه اندیشی، پذیر­ای فناست                              آنچه در اندیشه ناید، آن خداست

بر در این خانه گستاخی زچیست                           گر همی دانند کاندر خانه کیست؟

ودر جای دیگری در مثنوی معنوی مولوی به صورت زیبائی ناتوانی عقل انسان را به تصویر کشیده شده است که اگر ذره بخواهد کوه را بسنجد امکان پذیر نیست.(دفتر چهارم-ص545)

گر بیا ید ذره سنجد، کوه را                                بردرد زان کُه، ترازوش ای فتا

کز قیاس خود ترازو می تند                               مرد حق را در ترازو میکند

چون نگنجد او به میزانِ خرد                                پس ترازوی خرد را بردرد

امتحان همچون تصرّف، دان در او                       تو تصرّف بر چنان شاهی، مجو

چه تصّرف، کرد، خواهد نقشها                            بر چنان نقّاش بهر ابتلا

امتحانی گر بدانست و بدید                                 نی که هم نقاش آن بر وی کشید

 

و در دفتر چهارم (ص668)دربارۀ عاجز بودن عقل و خرد چنین آورده است

پیش بینی خرد تا گور بود                                   وآن صاحبدل به نفع صور بود

این خرد از گوی و خاکی نگذرد                        واین قدم عرصۀ عجایب نسپرد

زاین نظر واین عقل ناید جز دوار                          پس نظر بگذار و بگزین انتظار

از سخن گوئی مجوئید ارتفاع                              منتظر را به زگفتن استماع

منصبِ تعلیم، نوعِ شهوتست                                هر خیالی، شهوتی، در ره بُت است

گر به فضلش ،پی ببردی هر فضول                      کی فرستادی خدا، چندین رسول

عقل جزوی، همچو برق است و درخش               در درخشی، کی توان شد سوی رخش

نیست نور برق، بهرِ رهبری                                   بلکه، امر است ابر را که میگری

عقل رنجور آردش پیش طبیب                             لیک نبود در دوا، عقلش مصیب

گر همی جوئید ،دُرّ، پربها                                   اُدخلوا الا بیات من ابوابها

میزن، آن حلقۀ در و بر باب به ایست                   از سوی بام فلکتان، راه نیست

نیست حاجتتان بدین راه دراز                             خاکیی را داده ایم اسرار راز

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر