عطار نیشابوری در ادامه منطق الطیر اضافه می کند که انسان باید عاشقانه قدم در راه بگذارد واز شماتت ومسخره کردن مردم هم هراس نداشته باشدودر کل انسان نباید با نظر مردم زندگی کندوهر کسی باید فکر کار خودش باشدوبا پای طلب باید قدم در راه خداشناسی بگذارد.
هست دنیا چون نجاست سر به سر خلق می میرند در وی در به در
صد هزاران خلق همچون کرم زرد زار می میرند در دنیا به درد
این طلب گر از من واز تو خطاست گر بمیرم از غم این هم رواست
چون خطاها در جهان بسیار هست یک خطا دیگر همان انگار هست
گر کسی را عشق بدنامی بود به زکناسی وحجامی بود
در غرور این هوس گر جان دهم به که دل در خانه ودکان دهم
کار ما از خلق شد بر ما دراز چند از این مشتی گدای بی نماز
هر که او از خلق کلّی مرده نیست مرده به کو محرم این پرده نیست
تویقین دان این طلب گر کافریست کار این است ونه کار سرسریست
سپس انساند مادّی را که غرق در مادّیات است، تشبیه به عنکبوتی میکند که خانه میسازد و تور درست میکند، تا مگسی را به دام بیندازد و بعد از به دام انداختن مگس، صاحب خانه با چوبی عنکبوت و خانه اش و مگس را در یک لحظه ناپدید و نابود میکند. دنیا تشبیه به خانه عنکبوت شده است که در این دنیا تا انسان خانه ای می سازد و به نوائی میرسد ،نوبت رفتن از این دنیا فرا میرسد. ویا کسی که به پادشاهی مغرور است و فکر میکند که قدرت زیادی دارد ،چنین پادشاهی را تشبیه به طفل راه کرده است که پرده بازی می کند وخود را گول می زند.
دیده ای آن عنکبوت بیقرار در خیالی می گذارد روزگار
پیش گیرد وهم دور اندیش را خانه سازد به کنجی خویش را
بوالعجب دامی بسازد از هوس تا مگر در دامش افتد یک مگس
چون مگس آید به دامش سرنگون بر مکد از عرق آن سرگشته خون
بعد از آن خشکش کند بر جایگاه قوت خود سازد از او تا دیرگاه
ناگهی باشد که آن صاحب سرای چوبی اندر دست برخیزد زجای
خانۀ آن عنکبوت وآن مگس جمله ناپیدا کند در یک نفس
هست دنیا وآنکه در وی ساخت قوت چون مگس در خانه آن عنکبوت
گر همه دنیا مسلم بایدت گم شود تا چشم بر هم آیدت
گر به شاهی سر فرازی می کنی طفل راهی پرده بازی می کنی
ای سرا و باغ تو زندان تو وای که جان تو بلای جان تو
در گذر زین پاکدان پر غرور چند پیمائی جهان پرغرور
تا که تو نظّارۀ عالم کنی عمر شد کی درد را مرهم کنی
تا نپردازی تو از نفس خسیس در نجاست گم شود جان نفیس
در اشعار ذیل عطار این دنیا را به خاطر ناپایداریش بی ارزش دانسته ویاد آور می شود که در این جهان همه چیزنسبی می باشدپس ارزش دل بستن ندارد.پایداری دنیا یک دم است ،پس نیم جو ارزش دارد.انسان از هر چیزی که موقتی و زودگذر باشد،گریزان است ،و این دنیا نیز موقتی است و همانند چادری است که برپا نشده،باید جمع شود.اگر در این دنیا در راحتی و آسایش هستی دچار غرور نشو چون آسایشت دمی است و اگر در رنج و گرفتاری هستی نا امید مباش و منال چون گرفتاری هم زودگذر است و ناپایدار.
هر چه آن را پایداری یک دم است نیم جو ارزد اگر صد عالم است
از پی یک ساعت وصلی که نیست چون کنم بنیاد بر اصلی که نیست
گر تو هستی از مرادی سرفراز از مراد یک نفس چندین مناز
ور شدت از نامرادی تیره دل نامرادی چون دمی باشد منال
گر تورا رنجی رسد در زاریئی آن زعزّتست نی از خواریئی
آنچه آن بر انبیا رفت از بلا هیچ کس ندهد نشان در کربلا
آنچه در صورت تو را رنجی بود در صفت بیننده را گنجی بود
صد عنایت می رسد در هر دمت هست از احسان او صد عالمت
می نیاری یاد از احسان او می ببینی اندکی رنج ان او
عطار نیشابوری د رمقاله سی ام منطق الطیر درباره همت واراده والا توضیح می دهد که رسیدن به هر چیزی وکشف هر ناشناخته ای با همّت والا میسر است و با ذره ای همّت می توان خورشید را تسخیر کرد.عزت وارجمندی باز که همیشه در دست سلطان است از همّت بلند و بی ارزشی پشّه از بی همتی است.در واقع دانشمندان روانشناس عصر حاضر نیز همگی بر این نکته اتفاق نظر دارند که خواستن، توانستن است.و اگر انسان تصمیم قاطع به انجام کاری بگیرد ،حتماً به هدف خود خواهد رسید و به قول مولوی:
گفت پیغمبر که چون کوبی دری عاقبت زان در برون آید سری
چون زچاهی میکنی هر روز خاک عاقبت اندر رسی در آب پاک
پس همت عالی همانند مرغی تیز پرواز است که هر لحظه در پرواز خود شتاب و اوج میگیرد و این موضوع را بهتر از این نمیشود گفت.انسانی که میخواهد پای در راه کشف حقایق بگذارد باید همّتی والا داشته باشد چون هدف و مقصد، هدف بسیار والائی است.
گفت مغناطیس اسرار است همّت عالیست کشف هرچه هست
هرکه را شدهمّت عالی پدید هرچه جست آنچیز شد حالی پدید
هر که را یک ذرّه همّت دست داد کرد او خورشید را زان ذرّه پست
همّت آمد همچو مرغی تیزپر هر زمان در سیر خود سرتیزتر
گربه پرّد، جز به بینش کی بود در درون آفرینش کی بود
سیر او زآفاق هستی برتر است کو زهشیاری و مستی برتر است
مرغِ همّت را به معنی بال ده عقل را دل بخش و جان را حال ده
پیش از آن کاین حقّه بر گیرند سر مرغ ره گرد و برآور بال و پر
باز بال و پر بسوز و خویش هم تا تو باشی از همه در پیش هم
گر چو بازان همّتی آری بدست دست سلطانت بود جای نشست
ور چو پشّه باشی از دون همّتی همچو پشّه باشی از بیحرمتی
لاجرم چون پشّه نقصان باشدت بود یا نابود یکسان باشدت
هر که صاحب همّت آمد مرد شد همچو خورشید از بلندی فرد شد
گر چو گوهر همّتت عالی بود بر سر شه جای تو خالی بود
گر به هر چیزی فرود آیی زراه کی توانی خورد جام از دست شاه
