اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

 
تاريخ : چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۰

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

آنکه در راحت و تنعم زیست

او چه داند که حال گرسنه چیست

ای که بر مرکب تازنده سواری هشدار

که خر خارکش مسکین در آب و گلست

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

درویش ضعیف حال را در خشکی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آن که مرهم ریشش بنهی و معلومی پیشش.

خری که بینی و باری به گل درافتاده

به دل بر او شفقت کن ولی مرو به سرش

کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد

میان ببند و چو مردان بگیر دمب خرش

 

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

دو چیز محال عقل است خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم.

قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه

به کفر یا به شکایت بر آید از دهنی

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری

جهد رزق ارکنی وگر نکنی

برساند خدای عزوجل

ور روی در دهان شیر و پلنگ

نخورندت مگر به روز اجل

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

به نانهاده دست نرسد و نهاده هرکجا هست برسد

شنیده‌ای که سکندر برفت تا ظلمات

به چند محنت و خورد آنکه خورد آب حیاب

 

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در خشک نمیرد

مسکین حریص در همه عالم همی‌رود

او در قفای رزق و اجل در قفای او

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب

خبرش ده که هیچ دولت و جاه

به سرای دگر نخواهد یافت

 

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

حسود از نعمت حق بخیل است و بنده بی گناه را دشمن می‌دارد.

مردکی خشک مغز را دیدم

رفته در پوستین صاحب جاه

الا تا نخواهی بلا بر حسود

که آن بخت برگشته خود در بلاست

 

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست و رونده بی معرفت مرغ بی پر و عالم بی عمل درخت بی بر و زاهد بی علم خانه بی در. مراد از نزول قرآن تحصیل سیرت خوبست نه ترتیل سورت مکتوب. عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون سوار خفته. عاصی که دست بر دارد به از عابد که در سر دارد. یکی را گفتند عالم بی عمل به چه ماند؟ گفت به زنبور بی عسل.

زنبور درشت بی مروت راگوی

باری چو عسل نمی‌دهی نیش مزن

 

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

مرد بی مروت زن است و عابد با طمع رهزن.

ای بناموس کرده جامه سپید

بهر پندار خلق ونامه سیاه

 

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران نشسته.

یا مروبا یار ازرق پیرهن

یا بکش بر خان و مان انگشت نیل

دوستی با پیلبانان یا مکن

یا طلب کن خانه ای درخورد پیل

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

خلعت سلطان اگر چه عزیز است جامه خلقان خود به عزت تر و خوان بزرگان اگر چه لذیذست خرده انبان خود به لذت تر

سرکه از دسترنج خویش و تره

بهتر از نان دهخدا و بره

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

امید عافیت آنگه بود موافق عقل

که نبض را به طبیعت شناس بنمایی

 

سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت

 

هر آنچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد به پرسیدن آن تعجیل مکن که هیبت سلطنت را زیان دارد.

چو لقمان دید کاندر دست داوود

همی آهن به معجز موم گردد

نپرسیدش چه می‌سازی که دانست

که بی پرسیدنش معلوم گردد

http://ganjoor.net/saadi/golestan/



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر