اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

 
تاريخ : شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۰

والاس استیونس

Wallace Stevens

1897-1955

نومیدی ساعت 10

خانه ها را تسخیر کرده اند

لباس خواب های سفید

سبز نیستند هیچکدام

یا به رنگ ارغوانی با حلقه های سبز

یا زرد با حلقه هایی آبی

شگفت انگیز نیستند هیچکدام از آنها

با جوراب های نازک و کمر های سنگ دوزی شده

قرار نیست کسی خواب میمون ها و گلهای تلگرافی را ببیند

تنها اینجا و آنجا ملوانی پیر

که سرمست ، چکمه ها در پا بخواب رفته است

شکار می کند ببرها را

در هوای سرخ

The Snow Man

One must have a mind of winter
To regard the frost and the boughs
Of the pine-trees crusted with snow;

And have been cold a long time
To behold the junipers shagged with ice,
The spruces rough in the distant glitter

Of the January sun; and not to think
Of any misery in the sound of the wind,
In the sound of a few leaves,

Which is the sound of the land
Full of the same wind
That is blowing in the same bare place
For the listener, who listens in the snow,
And, nothing himself, beholds
Nothing that is not there and the nothing that is.

آدم برفی

ذهنی زمستانی می خواهد

تا یخبندان را ببینی و شاخه های درختان کاج را

که ستبر و زبر شده اند از برف ها

 

سرما باید خورد دیر زمانی

تا عرعر های یخ زده شاخی شده را نگریست

و صنوبرهای کهنه را در دوردست دید

 

آنک خورشید دی ماه

و شمایی که نباید بیاندیشید اندوه زوزه باد را در خش خش برگ ها

خاک لبریز است از همان سموم

که در آن برهوت جاری است

 

کسی در برف دارد می شنود

او خود هیچ است و نگاه می کند هیچی خود را

هیچی را که نیست جایی

هیچی را که هست

 

 

ویسلاوا شیمبورسکا

 

تر جمه چند شعر از شیمبورسكا


کجا می‌رود آهویِ نوشته، در جنگلِ نوشته؟
می‌خواهد بنوشد از چشمه‌ای که
پوزه‌اش را منعکس می‌کند به شکلِ یک کُپی؟
چرا سرش را بلند می‌کند، صدائی شنیده است؟
رویِ چهار پا ایستاده، حقیقت را وام می‌گیرد وُ
گوش تیز می‌کند زیرِ انگشت‌هایم.
سکوت- واژه‌‌ای که خش خش می‌کند رویِ کاغذ و
می‌برد سمتِ واژه‌یِ " جنگل " شاخه‌هایِ آویزان.


به جَست وُ خیز می‌فریبند بر صفحه‌یِ سفید
حروفِ الفبایِ به خطا رسیده
از این‌جا که نجاتی در کار نیست
جمله‌ها را به ستوه اورده‌اند.


در قطره‌یِ جوهر، اما چکه‌‌یِ بامعنائی هست،
از شکارچی و نگاهش در کمین
آماده‌یِ جهیدن از سراشیبِ پیشانی،
گِردِ آهو و تیر،
آماده‌یِ پرتاب.



فراموش می‌کنند که این زندگی نیست.
قانون‌هایِ دیگری حکم می‌کند این‌جا، سیاه برسفید.
من رقم می‌زنم عمر یک لحظه را
در ابدیت‌هایِ کوچک‌تری تقسیم می‌شود،
لب‌ریز از گلوله‌هایِ بازِ ایستاده در پرواز.
تا ابد دست‌ها، اگر من بگویم، هیچ.
بی میلِ من برگی نمی‌افتد از درخت،
یا علفی خم نمی‌شود زیرِ نقطه‌یِ سُم.


پس، آیا جهانی هست
که سرنوشتِ خودمختارش در اختیارِ من باشد؟
که من اسیر کنم یک لحظه را با غل و زنجیرِ علامت‌های نوشتاری؟
حضوری به فرمان من به کمال؟


شادیِ نوشتن
فرصتِ جاودانه شدن
انتقام از یک دستِ مرگبار.

 

 

 

عشق در نگاه اول

 

هردو بر این باورند

كه حسی ناگهانی آنها را به هم پیوند داده.

چنین اطمینانی زیباست،

اما تردید زیبا تر است.

 

چون قبلا همدیگر را نمی شناختند،

گمان می بردند هرگز چیزی میان آنها نبوده.

اما نظر خیابان ها، پله ها و راهروهایی

كه آن دو می توانسته اند از سال ها پیش

از كنار هم گذشته باشند، در این باره چیست؟

 

دوست داشتم از آنها بپرسم

آیا به یاد نمی آورند

شاید درون دری چرخان

زمانی روبروی هم؟

یك ببخشید در ازدحام مردم؟

یك صدای اشتباه گرفته اید در گوشی تلفن؟

- ولی پاسخشان را می دانم.

نه، چیزی به یاد نمی آورند.

 

بسیار شگفت زده می شدند

اگر می دانستند، كه دیگر مدت هاست

بازیچه ای در دست اتفاق بوده اند.

 

هنوز كاملا آماده نشده

كه برای آنها تبدیل به سرنوشتی شود،

آنها را به هم نزدیك می كرد دور می كرد،

جلو راهشان را می گرفت

و خنده ی شیطانیش را فرو می خورد و

كنار می جهید.

 

علائم و نشانه هایی بوده

هر چند ناخوانا.

شاید سه سال پیش

یا سه شنبه ی گذشته

برگ درختی از شانه ی یكیشان

به شانه ی دیگری پرواز كرده؟

چیزی بوده كه یكی آن را گم كرده

دیگری آن را یافته و برداشته.

از كجا معلوم توپی در بوته های كودكی نبوده باشد؟

 

دستگیره ها و زنگ درهایی بوده

كه یكیشان لمس كرده و در فاصله ای كوتاه آن دیگری.

چمدان هایی كنار هم در انبار.

شاید یك شب هر دو یك خواب را دیده باشند،

كه بلافاصله بعد از بیدار شدن محو شده.

 

بالاخره هر آغازی

فقط ادامه ایست

و كتاب حوادث

همیشه از نیمه ی آن باز می شود.

 

ترجمه شعر دیگری از ویسلاوا شیمبورسکا

آه چقدر مرزهای خاکی آدم‌ها ترک‌دارند!
چقدر ابر، بی‌جواز از فراز آن‌ها عبور می‌کند.
چقدر شن می‌ریزد از کشوری به کشور دیگر
چقدر سنگ‌ریزه با پرش‌هایی تحریک‌آمیز!

 

آیا لازم است هر پرنده‌ای را که پرواز می‌کند
یا همین حالا دارد روی میله‌ی
عبور ممنوع می‌نشیند، ذکر کنم؟
کافی‌ست گنجشکی باشد، دمش خارجی است و
نوکش اما هنوز این‌جایی‌ست
و هم‌چنان و هم‌چنان وول می‌خورد!

از حشرات بی‌شمار کفایت می‌کنم به مورچه.
سر راهش میان کفش‌های مرزبان
خود را موظف نمی‌داند پاسخ دهد به پرسش از کجا به کجا.

آخ تمام بی‌نظمی را ببین
گسترده بر قاره‌ها!
آخر آیا این مندارچه‌ای نیست که از راه رود
صدهزارمین برگچه را از ساحل روبه‌رو می‌آورد به قاچاق؟
آخر چه کسی جز ماهی مرکب با بازوی گستاخانه درازش
تجاوز می‌کند از حدود آب‌های ساحلی؟
آیا می‌شود راجع به نظمِ نسبی صحبت کرد؟
حتا ستارگان را نمی‌توان جابه‌جا کرد
تا معلوم باشد کدام‌یک برای چه کسی می‌درخشد؟

و این گستره‌ی نکوهیدنی مه!
و گرد و خاک کردن دشت بر تمام وسعتش،
گو اصلن نباشد به دو نیم!
و پخش صداها در امواج خوش‌خرام هوا:
فراخوان به جیغ و غلغل‌های پر معنا!

تنها آن‌چه انسانی است می‌تواند بیگانه شود.
مابقی، جنگل‌های آمیخته و فعالیت زیرزمینی کرم و موش و باد در زمین.

 

 

 

هرچیز فقط یک بار اتفاق می‌افتد.


فقط یک بار اتفاق می‌افتد هرچیز،
نه بیشتر هرگز ،
بدنیا آمدیم، پس نوآموزیم
می‌میریم بی آنکه کلام بدانیم.

حتا اگر تنبل‌ترین باشیم
میان شاگردان جهان
می‌رویم به کلاس بالاتر
بی یاری کسی، در این سفر.

هیچ روزی روزبعد نمی‌شود
و نومی‌شود زمان همه‌ی شب‌ها،
هر بوسه بوسه‌ی تازه‌ای‌ست
و تازه‌اند هربار نگاه‌ها.

دیروز وقتی شنیدم ناگهان
کسی تو را صدامی‌زند بنام
انگار گل رزی از پنجره
یکراست در دامنم افتاد.

حالا که تو با منی
می‌چرخم ناگهان
گل رز! براستی گل رزی؟
یا سنگی میان دیگر سنگ‌ها؟

تو، ای زمان زبان نفهم
می‌‌ترسانی و می‌‌رنجانی چرا؟
هستی همین که می‌‌گذری
و همین زیباست همین.

خونگرم با لبخندی خجول
می‌‌کوشیم این جا یکی شویم
هرچند مثل هم نیستیم
مثل دو نیمه سیب.


بر گرفته از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا
(
۲۰۰۲-۱۹۴۵)
ترجمه خلیل پاک نیا

 

۲

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد


هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت.

حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شود
دوشب شبیه ِ هم نیست
دوبوسه یکی نیستند
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

دیروز ، وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد.

امروز که با همیم
رو به دیوار کردم
رز! رز چه شکلی است؟
آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

ای ساعت بد هنگام
چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
هستی - پس باید سپری شوی
سپری می شوی- زیبایی در همین است

هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
هر چند باهم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال.

http://sarapoem.persiangig.com/link7/thome.htm



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر