اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

 
تاريخ : پنجشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۰

 

زمزمهٔ انجم

اقبال لاهوری » جاویدنامه

 

عقل تو حاصل حیات ، عشق تو سر کائنات

پیکر خاک خوش بیا ، این سوی عالم جهات

زهره و ماه و مشتری از تو رقیب یکدگر

از پی یک نگاه تو کشمکش تجلیات

در ره دوست جلوه هاست تازه بتازه نوبنو

صاحب شوق و آرزو دل ندهد بکلیات

صدق و صفاست زندگی نشوونماست زندگی

«تا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی»

شوق غزل سرای را رخصت های و هو بده

باز به رند و محتسب باده سبو سبو بده

شام و عراق و هند و پارس خوبه نبات کرده اند

خوبه نبات کرده را تلخی آرزو بده

تا به یم بلند موج معرکه ئی بنا کند

لذت سیل تند رو با دل آب جو بده

مرد فقیر آتش است میری و قیصری خس است

فال و فر ملوک را حرف برهنه ئی بس است

دبدبهٔ قلندری ، طنطنهٔ سکندری

آن همه جذبهٔ کلیم این همه سحر و سامری

آن به نگاه می کشد این به سپاه می کشد

آن همه صلح و آشتی این همه جنگ و داوری

هر دو جهان گشاستند هر دو دوام خواستند

این به دلیل قاهری ، آن به دلیل دلبری

ضرب قلندری بیار سد سکندری شکن

رسم کلیم تازه کن رونق ساحری شکن

 

نه تا سخن از عارف هندی

اقبال لاهوری » جاویدنامه

 

ذات حق را نیست این عالم حجاب

غوطه را حایل نگردد نقش آب

زادن اندر عالمی دیگر خوش است

تا شباب دیگری آید بدست

حق ورای مرگ و عین زندگی است

بنده چون میرد نمیداند که چیست

گرچه ما مرغان بی بال و پریم

از خدا در علم مرگ افزون تریم

وقت؟ شیرینی به زهر آمیخته

رحمت عامی به قهر آمیخته

خالی از قهرش نبینی شهر و دشت

رحمت او اینکه گوئی در گذشت

کافری مرگست ای روشن نهاد

کی سزد با مرده غازی را جهاد

مرد مؤمن زنده و با خود به جنگ

بر خود افتد همچو بر آهو پلنگ

کافر بیدار دل پیش صنم

به ز دینداری که خفت اندر حرم

چشم کورست اینکه بیند نا صواب

هیچگه شب را نبیند آفتاب

صحبت گل دانه را سازد درخت

آدمی از صحبت گل تیره بخت

دانه از گل می پذیرد پیچ و تاب

تا کند صید شعاع آفتاب

من بگل گفتم بگو ای سینه چاک

چون بگیری رنگ و بو از باد و خاک؟

گفت گل ای هوشمند رفته هوش

چون پیامی گیری از برق خموش؟

جان به تن ما را ز جذب این و آن

جذب تو پیدا و جذب ما نهان

 

 

 

 

جلوهٔ سروش

اقبال لاهوری » جاویدنامه

 

مرد عارف گفتگو را در ببست

مست خود گردید و از عالم گسست

ذوق و شوق او را ز دست او ربود

در وجود آمد ز نیرنگ شهود

با حضورش ذره ها مانند طور

بی حضور او نه نور و نی ظهور

نازنینی در طلسم آن شبی

آن شبی بی کوکبی را کوکبی

سنبلستان دو زلفش تا کمر

تاب گیر از طلعتش کوه و کمر

غرق اندر جلوهٔ مستانه ئی

خوش سرود آن مست بی پیمانه ئی

پیش او گردنده فانوس خیال

ذوفنون مثل سپهر دیر سال

اندر آن فانوس پیکر رنگ رنگ

شکره بر گنجشک و بر آهو پلنگ

من به رومی گفتم ای دانای راز

بر رفیق کم نظر بگشای راز

گفت «این پیکر چو سیم تابناک

زاد در اندیشهٔ یزدان پاک

باز بیتابانه از ذوق نمود

در شبستان وجود امید فرود

همچو ما آواره و غربت نصیب

تو غریبی ، من غریبم ، او غریب

شأن او جبریلی و نامش سروش

می برد از هوش و می آرد بهوش

غنچهٔ ما را گشود از شبنمش

مرده آتش ، زنده از سوز دمش

زخمهٔ شاعر به ساز دل ازوست

چاکها در پردهٔ محمل ازوست

دیده ام در نغمهٔ او عالمی

آتشی گیر از نوای او دمی»

 

 

 

شرق و غرب

اقبال لاهوری » جاویدنامه

 

غربیان را زیرکی ساز حیات

شرقیان را عشق راز کائنات

زیرکی از عشق گردد حق شناس

کار عشق از زیرکی محکم اساس

عشق چون با زیرکی همبر شود

نقشبند عالم دیگر شود

خیز و نقش عالم دیگر بنه

عشق را با زیرکی آمیز ده

شعلهٔ افرنگیان نم خورده ایست

چشم شان صاحب نظر دل مرده ایست

زخمها خوردند از شمشیر خویش

بسمل افتادند چون نخچیر خویش

سوز و مستی را مجو از تاک شان

عصر دیگر نیست در افلاک شان

زندگی را سوز و ساز از نار تست

عالم نو آفریدن کار تست

مصطفی کو از تجدد می سرود

گفت نقش کهنه را باید زدود

نو نگردد کعبه را رخت حیات

گر ز افرنگ آیدش لات و منات

ترک را آهنگ نو در چنگ نیست

تازه اش جز کهنهٔ افرنگ نیست

سینه او را دمی دیگر نبود

در ضمیرش عالمی دیگر نبود

لا جرم با عالم موجود ساخت

مثل موم از سوز این عالم گداخت

طرفگی ها در نهاد کائنات

نیست از تقلید ، تقویم حیات

زنده دل خلاق اعصار و دهور

جانش از تقلید گردد بی حضور

چون مسلمانان اگر داری جگر

در ضمیر خویش و در قرآن نگر

صد جهان تازه در آیات اوست

عصرها پیچیده در آنات اوست

یک جهانش عصر حاضر را بس است

گیر اگر در سینه دل معنی رس است

بندهٔ مومن ز آیات خداست

هر جهان اندر بر او چون قباست

چون کهن گردد جهانی در برش

می دهد قرآن جهانی دیگرش

زورق ما خاکیان بی ناخداست

کس نداند عالم قرآن کجاست

عالمی در سینهٔ ما گم هنوز

عالمی در انتظار قم هنوز

عالمی بی امیتاز خون و رنگ

شام او روشن تر از صبح فرنگ

عالمی پاک از سلاطین و عبید

چون دل مؤمن کرانش ناپدید

عالمی رعنا که فیض یک نظر

تخم او افکند در جان عمر

لایزال و وارداتش نو به نو

برگ و بار محکماتش نو به نو

باطن او از تغیر بی غمی

ظاهر او انقلاب هر دمی

اندرون تست آن عالم نگر

می دهم از محکمات او خبر



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر