اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

در اینجا به بیان عباراتی از کتاب منازل السائرین و صد میدان از خواجه عبدالله انصاری میپردازیم) برخی عبارات برگرفته از کشف الاسرار میبدی میباشد)

 

ذکر نه همه آن است که بر زبان داری، ذکر حقیقی آن است که در میان جان داری. توحید نه همه آن است که او را یگانه دانی، توحید حقیقی آن است که او را یگانه باشی وز غیر او بیگانه باشی.

پیر طریقت گفت: خدایا در سر گریستنی دارم دراز، ندانم که از حسرت گریم یا از ناز. گریستن از حسرت نصیب یتیم است، و گریستن شمع بهر ناز. از ناز گریستن چون بود؟ این قصه­ایست دراز!

 

مصطفی فرمود: فردای قیامت، چشمها از هول رستاخیز، و فزع اکبر، همه گریان بود. مگر چهار چشم. یکی: چشم جان باز فداکار، که در راه خدا زخم بر وی آید، و تباه شود. دوم: چشمی که از حرامها فروگیرند تا به ناشایست ننگرد. سوم: چشمی که از عبادت پیوسته بی­خواب بود. چهارم: چشمی که از بیم خدای بگرید.

الهی، یاد تو، میان دل و زبان است، و مهر تو، در میان سر و جان، یافت تو زندگانی جان است، و رستخیز نهان. ای ناجسته یافته، و دریافت نادر یافته. یافت تو روز است، که خود برآید ناگاهان. او که ترا یافت نه به شادی پردازد، نه به اندهان.

 

هر کس را امیدی، و امید عارف به دیدار، عارف را بی­دیدار نه به مزد بهشت کار، همگان بر زندگانی عاشقند و مرگ بریشان دشوار. عارف به مرگ محتاج است و بر امید دیدار. گوش، به لذت سماع برخوردار. لب، حق مهر را وام گذار. دیده، آراسته روز دیدار. جان، از شراب وجود مستی بی ­خمار!

 

او را به طلب نیابند، اما طالب یابد، و تاش نیابد، طلب نکند. هرچه به طلب یافتنی بود، فرومایه است. یافت حق، رهی را پیش از طلب اما طلب او را پیشین پایه است، عارف طلب از یافتن یافت، نه یافتن از طلب. چنانکه مطیع، طاعت از اخلاص یافت، نه اخلاص از طاعت. و سبب از معنی یافت، نه معنی از سبب.

 

اگر صد بار، روی در خاک مالی، و عالم بر فرق سر بپیمایی، تا آن نقطۀ حقیقی که دل است رفیق این طاعت نباشد، همه را رقم نیستی درکشند.

چون بنده به درگاه آید، و راز بگشاید، ولی دل همچنان گرفتار کار دنیا ماند، رقم خذلان بر طاعت او کشند، و بر او باز زنند. چنانکه در نماز، اگر دل آماده نباشد، نماز پذیرفته نمی­شود، دلی که از بند بندگی دیگری رهائی یافت، آن دل مر حق را یکتا باشد نه رنگ ریای مردم دارد، و نه گرد خودنمائی بر وی نشیند، و هرکه مخلص­تر به حق نزدیکتر و هر که به حق نزدیکتر لرزانتر است، مقربان حضرت و ملازمان درگاه پیوسته، در هراس باشند، و همواره در کشتی خطرند، که فرمود: مخلصان را خطری بزرگ است، و آن که ترسش به خدا، بیشتر راستی گوئی­اش به پیغمبر او بیشتر که: انما یخشی الله من عباده العلما، همانا دانشمندان از خدای ترسند!

 

یکی را دنیا داد، یکی را عقبی داد، و یکی را مولی داد. هر یک را مراد خود بداد! مولی­جویان را از هر دو جدا کرد، ایشان را شاکران خواند، و گفت: ما جزای ایشان دهم که جزای ایشان در اراده­شان نیست، چه ایشان را اراده­یی نیست بلکه اراده ایشان فدای ارادۀ حق است.

 

به قرب مینگر تا انس آید.به عظمت مینگر تا قربت فزاید. میان این و آن منتظر میباش تا سبق خود چه نماید.

پیر طریقت گوید: شرط محبّت غیرت است و دوستان حال خود را به هر کس ننمایند و کسی که به هر دو جهان نظری ندارد و همواره خدا را در نظر دارد او را فقیر گویند که از همه درویش، به خدا توانگر است که توانگری در سینه میباید نه در خزینه. فقیر اوست که خود را در دو جهان جز خدا دست آویزی نبیند و نظر با خود ندارد. و بر ذات و صفات خویش چهار تکبیر زند.

 

درد و درمان، غم و شادی، فقر و غنی، این همه صفت سالکان است. در منازل راه! امّا مرد که به مقصد رسید، او را نه مقام است ، نه منزل ، نه وقت و نه حال. نه جان و نه دل!

 

میدان چهل و نهم همّت است، از میدان خطرت، میدان همّت زاید. قوله تعالی: «قد یعلم ما انتم علیه» همّت خواست است از دل ،به قیمت دل. همّت های عالم سه است: یکی همت در دنیا و آن به وی قطعیّت است. منبع علم مرد آن ، و غایت امید وی آن و قطب آسیاب سعی وی آن. نعوذ بالله! امّا همّت در عقبی، آن برق نجات است ،در دست مرد عنان آن، و بر دل وی عنوان آن و بر روزگار وی نشان آن . و امّا همّت به حق: آن بشارت فوز است. مرد را به یک نیاز، از همۀ نیازها بی نیاز کند و به یک بند، از همۀ بندها آزاد کند و به یک در ، از همۀ درها مقیم کند. همّت کسی قیمت وی است. و آن به همّت از ازل نشان وی است و بر ابد مهر وی است.

الهی! اَر زبان محبّ خاموش است ، حالش همه زبان است ! ورجان در سر دوستی کرد شاید که دوست او را به جای جان است ! غرق شده آب نبیند. که گرفتار آن است! و به روز چراغ نیفروزند، که روز خود چراغ جهان است!

 

دیدۀ دوست ،بهای جان است ،که به صد هزار جان یابی ارزان است !پیروزتر از آن بنده کیست، که دوست او را عیان است ؟ طمع دیدار دوست ،صفت مردان است.

باش تا فردا بنده بر مائدۀ خلد بنشیند ، و شراب وصل نوش کند،طوبی و حسنی بیند،به سماع و شراب دیدار رسد،روی های مومنان و مخلصان و صدیقان و شهیدان، چون آفتاب رخشان، وماه نور افشان، چون بنفشه بوستانی، چون برق لامع،به خداوند خویش، به آفریننده خویش،و به پروردگار خویش بنگرد!صفت آن روز قرب وصال است، و برّ و افضال روز عطا و نوال،روز نظر ذوالجلال،مشتاقان در آرزوی این روز، تن وقف کردند، و عاشقان از بهر آن ،حلقه در گوش کردند!و عارفان را در دیدار سه دیده است:دیده سر بیند و آنرا لذت است، دیده دل،بیند و آنرا معرفت است، دیده جان بیند، و آنرا مشاهدت است، بنده به این دیده در حق بنگرد، فردا در دیدار بیند. و بر بهره خویش دیدار بود. باشد که ذهول و غفلت و بی هوشی آورد. باشد که شکوه آورد، باشد که در دیده ور رسد.پیر طریقت گفت: الهی تو را آن کس بیند، که تو را در ازل دید و آنکس تو را بدید که دو گیتی او را ناپدید،و تو را او دید،که نادیده پسندید.

زندگان سه کس اند.یکی زنده به جان.یکی زندۀ به علم.یکی زندۀ به حق.او که به جان زنده است،زندۀ به قوت است و به باد واو که زندۀ به علم است،زنده به مهر است و به باد.او که به حق زنده است،زندگانی خود بدو شاد!الهی جان در تن گر از تو محروم ماند مردۀ زندانی است،و او که در راه تو به امید وصال تو کشته شود،زنده جاودانی است.



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر