اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

زندگی در صدف خویش گهر ساختن است

در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است

عشق ازین گنبد در بسته برون تاختن است

شیشهٔ ماه ز طاق فلک انداختن است

سلطنت نقد دل و دین ز کف انداختن است

به یکی داد جهان بردن و جان باختن است

حکمت و فلسفه را همت مردی باید

تیغ اندیشه بروی دو جهان آختن است

مذهب زنده دلان خواب پریشانی نیست

از همین خاک جهان دگری ساختن است

 

 

 

 

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

عشق اندر جستجو افتاد آدم حاصل است

جلوهٔ او آشکار از پردهٔ آب و گل است

آفتاب و ماه و انجم میتوان دادن ز دست

در بهای آن کف خاکی که دارای دل است

 

 

 

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

از همه کس کناره گیر صحبت آشنا طلب

هم ز خدا خودی طلب هم ز خودی خدا طلب

از خلش کرشمه ئی کار نمی شود تمام

عقل و دل و نگاه را جلوه جدا جدا طلب

عشق بسر کشیدن است شیشه کائنات را

جام جهان نما مجو دست جهان گشا طلب

راهروانبرهنه پا راه تمام خار زار

تا به مقام خود رسی راحله از رضا طلب

چون بکمال میرسد فقر دلیل خسروی است

مسند کیقباد را در ته بوریا طلب

پیش نگر که زندگی راه بعالمی

از سر آنچه بود و رفت در گذر انتها طلب

ضربت روزگار اگر ناله چو نی دهد تو را

بادهٔ من ز کف بنه چاره ز مومیا طلب

 

 

بینی جهان را خود را نبینی

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

بینی جهان را خود را نبینی

تا چند نادان غافل نشینی

نور قدیمی شب را بر افروز

دست کلیمی در آستینی

بیرون قدم نه از دور آفاق

تو پیش ازینی تو بیش ازینی

از مرگ ترسی ای زنده جاوید؟

مرگ است صیدی تو در کمینی

جانی که بخشد دیگر نگیرند

آدم بمیرد از بی یقینی

صورت گری را از من بیاموز

شاید که خود را باز آفرینی

 

 

 

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

به نگاه آشنائی چو درون لاله دیدم

همه ذوق و شوق دیدم همه آه و ناله دیدم

به بلند و پست عالم تپش حیات پیدا

چه دمن چه تل چه صحرا رم این غزاله دیدم

نه به ماست زندگانی نه ز ما ست زندگانی

همه جاست زندگانی ز کجا ست زندگانی

 

 

 

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

لاله این گلستان داغ تمنائی نداشت

نرگس طناز او چشم تماشائی نداشت

خاک را موج نفس بود و دلی پیدا نبود

زندگانی کاروانی بود و کالائی نداشت

روزگار از های و هوی میکشان بیگانه ئی

باده در میناش بود و باده پیمائی نداشت

برق سینا شکوه سنج از بی زبانیهای شوق

هیچکس در وادی ایمن تقاضائی نداشت

عشق از فریاد ما هنگامه ها تعمیر کرد

ورنه این بزم خموشان هیچ غوغائی نداشت

 

 

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

صورت گری که پیکر روز و شب آفرید

از نقش این و آن بتماشای خود رسید

صوفی! برون ز بنگه تاریک پا بنه

فطرت متاع خویش به سوداگری کشید

صبح و ستاره و شفق و ماه و آفتاب

بی پرده جلوه ها به نگاهی توان خرید

 

 

 

به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

به سواد دیدهٔ تو نظر آفریده ام من

به ضمیر تو جهانی دگر آفریده ام من

همه خاوران بخوابی که نهان ز چشم انجم

به سرود زندگانی سحر آفریده ام من

خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نمانده

اقبال لاهوری » زبور عجم

 

خود را کنم سجودی ، دیر و حرم نمانده

این در عرب نمانده آن در عجم نمانده

در برگ لاله و گل آن رنگ و نم نمانده

در ناله های مرغان آن زیر و بم نمانده

در کارگاه گیتی نقش نوی نبینم

شاید که نقش دیگر اندر عدم نمانده

سیاره های گردون بی ذوق انقلابی

شاید که روز و شب را توفیق رم نمانده

بی منزل آرمیدند پا از طلب کشیدند

شاید که خاکیان را در سینه دم نمانده

یا در بیاض امکان یکبرگ ساده ئی نیست

یا خامهٔ قضا را تاب رقم نمانده

 

http://ganjoor.net/iqbal/zaboor-ajam/

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر