اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

به مناسبت در پیش بودن هفتۀ وحدت و سالروز ولادت با سعادت پیامبر عظیم الشأن اسلام حضرت محمد(ص) اشعاری از شعرای بزرگ در مدح آن حضرت ذکر میشود.

http://ganjoor.net

 

 

 

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول

 

باد در مردم هوا و آرزوست

چون هوا بگذاشتی پیغام هوست

خوش بود پیغامهای کردگار

کو ز سر تا پای باشد پایدار

خطبهٔ شاهان بگردد و آن کیا

جز کیا و خطبه‌های انبیا

زانک بوش پادشاهان از هواست

بارنامهٔ انبیا از کبریاست

از درمها نام شاهان برکنند

نام احمد تا ابد بر می‌زنند

نام احمد نام جملهٔ انبیاست

چونک صد آمد نود هم پیش ماست

 

 

 

 

غزل شمارهٔ ۷۹۲

 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

 

هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد

هله پیوسته دل عشق ز تو شادان باد

غم پرستی که تو را بیند و شادی نکند

همه سرزیر و سیه کاسه و سرگردان باد

چونک سرزیر شود توبه کند بازآید

نیک و بد نیک شود دولت تو سلطان باد

نور احمد نهلد گبر و جهودی به جهان

سایه دولت او بر همگان تابان باد

گمرهان را ز بیابان همه در راه آرد

مصطفی بر ره حق تا به ابد رهبان باد

آن خیال خوش او مشعله دل‌ها باد

وان نمکدان خوشش بر زبر این خوان باد

کمترین ساغر بزم خوش او شد کوثر

دل چون شیشه ما هم قدح ایشان باد

شمس تبریز تویی واقف اسرار رسول

نام شیرین تو هر گمشده را درمان باد

 

 

 

 

 

غزل شمارهٔ ۱۰۵۲

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

 

نوریست میان شعر احمر

از دیده و وهم و روح برتر

خواهی خود را بدو بدوزی

برخیز و حجاب نفس بردر

آن روح لطیف صورتی شد

با ابرو و چشم و رنگ اسمر

بنمود خدای بی چگونه

بر صورت مصطفی پیمبر

آن صورت او فنای صورت

وان نرگس او چو روز محشر

هر گه که به خلق بنگریدی

گشتی ز خدا گشاده صد در

چون صورت مصطفی فنا شد

عالم بگرفت الله اکبر

 

 

 

 

بخش ۳۵ - تعظیم نعت مصطفی صلی الله علیه و سلم کی مذکور بود در انجیل

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول

 

بود در انجیل نام مصطفی

آن سر پیغامبران بحر صفا

بود ذکر حلیه‌ها و شکل او

بود ذکر غزو و صوم و اکل او

طایفهٔ نصرانیان بهر ثواب

چون رسیدندی بدان نام و خطاب

بوسه دادندی بر آن نام شریف

رو نهادندی بر آن وصف لطیف

اندرین فتنه که گفتیم آن گروه

ایمن از فتنه بدند و از شکوه

ایمن از شر امیران و وزیر

در پناه نام احمد مستجیر

نسل ایشان نیز هم بسیار شد

نور احمد ناصر آمد یار شد

وان گروه دیگر از نصرانیان

نام احمد داشتندی مستهان

مستهان و خوار گشتند از فتن

از وزیر شوم‌رای شوم‌فن

هم مخبط دینشان و حکمشان

از پی طومارهای کژ بیان

نام احمد این چنین یاری کند

تا که نورش چون نگهداری کند

نام احمد چون حصاری شد حصین

تا چه باشد ذات آن روح‌الامین

بعد ازین خون‌ریز درمان ناپذیر

کاندر افتاد از بلای آن وزیر

 

 

 

 

بخش ۴۷ - تشبیه کردن قرآن مجید را به عصای موسی و وفات مصطفی را علیه السلام نمودن بخواب موسی و قاصدان تغییر قرآن را با آن دو ساحر بچه کی قصد بردن عصا کردند چو موسی را خفته یافتند

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم

 

مصطفی را وعده کرد الطاف حق

گر بمیری تو نمیرد این سبق

من کتاب و معجزه‌ت را رافعم

بیش و کم‌کن را ز قرآن مانعم

من ترا اندر دو عالم حافظم

طاعنان را از حدیثت رافضم

کس نتاند بیش و کم کردن درو

تو به از من حافظی دیگر مجو

رونقت را روز روز افزون کنم

نام تو بر زر و بر نقره زنم

منبر و محراب سازم بهر تو

در محبت قهر من شد قهر تو

نام تو از ترس پنهان می‌گوند

چون نماز آرند پنهان می‌شوند

از هراس وترس کفار لعین

دینت پنهان می‌شود زیر زمین

من مناره پر کنم آفاق را

کور گردانم دو چشم عاق را

چاکرانت شهرها گیرند و جاه

دین تو گیرد ز ماهی تا به ماه

تا قیامت باقیش داریم ما

تو مترس از نسخ دین ای مصطفی

ای رسول ما تو جادو نیستی

صادقی هم‌خرقهٔ موسیستی

هست قرآن مر تو را همچون عصا

کفرها را در کشد چون اژدها

تو اگر در زیر خاکی خفته‌ای

چون عصایش دان تو آنچ گفته‌ای

قاصدان را بر عصایش دست نی

تو بخسپ ای شه مبارک خفتنی

تن بخفته نور تو بر آسمان

بهر پیکار تو زه کرده کمان

فلسفی و آنچ پوزش می‌کند

قوس نورت تیردوزش می‌کند

آنچنان کرد و از آن افزون که گفت

او بخفت و بخت و اقبالش نخفت

جان بابا چونک ساحر خواب شد

کار او بی رونق و بی‌تاب شد

هر دو بوسیدند گورش را و تفت

تا بمصر از بهر آن پیگار زفت

چون به مصر از بهر آن کار آمدند

طالب موسی و خانهٔ او شدند

اتفاق افتاد کان روز ورود

موسی اندر زیر نخلی خفته بود

پس نشان دادندشان مردم بدو

که برو آن سوی نخلستان بجو

چون بیامد دید در خرمابنان

خفته‌ای که بود بیدار جهان

بهر نازش بسته او دو چشم سر

عرش و فرشش جمله در زیر نظر

ای بسا بیدارچشم و خفته‌دل

خود چه بیند دید اهل آب و گل

آنک دل بیدار دارد چشم سر

گر بخسپد بر گشاید صد بصر

گر تو اهل دل نه‌ای بیدار باش

طالب دل باش و در پیکار باش

ور دلت بیدار شد می‌خسپ خوش

نیست غایب ناظرت از هفت و شش

گفت پیغامبر که خسپد چشم من

لیک کی خسپد دلم اندر وسن

شاه بیدارست حارس خفته گیر

جان فدای خفتگان دل‌بصیر

وصف بیداری دل ای معنوی

در نگنجد در هزاران مثنوی

چون بدیدندش که خفتست او دراز

بهر دزدی عصا کردند ساز

ساحران قصد عصا کردند زود

کز پسش باید شدن وانگه ربود

اندکی چون پیشتر کردند ساز

اندر آمد آن عصا در اهتزاز

آنچنان بر خود بلرزید آن عصا

کان دو بر جا خشک گشتند از وجا

بعد از آن شد اژدها و حمله کرد

هر دوان بگریختند و روی‌زرد

رو در افتادن گرفتند از نهیب

غلط غلطان منهزم در هر نشیب

پس یقینشان شد که هست از آسمان

زانک می‌دیدند حد ساحران

بعد از آن اطلاق و تبشان شد پدید

کارشان تا نزع و جان کندن رسید

پس فرستادند مردی در زمان

سوی موسی از برای عذر آن

کامتحان کردیم و ما را کی رسد

امتحان تو اگر نبود حسد

مجرم شاهیم ما را عفو خواه

ای تو خاص الخاص درگاه اله

عفو کرد و در زمان نیکو شدند

پیش موسی بر زمین سر می‌زدند

گفت موسی عفو کردم ای کرام

گشت بر دوزخ تن و جانتان حرام

من شما را خود ندیدم ای دو یار

اعجمی سازید خود را ز اعتذار

همچنان بیگانه‌شکل و آشنا

در نبرد آیید بهر پادشا

پس زمین را بوسه دادند و شدند

انتظار وقت و فرصت می‌بدند

 

 

بخش ۲۰۳ - تفسیر این خبر مصطفی علیه السلام کی للقران ظهر و بطن و لبطنه بطن الی سبعة ابطن

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم

 

حرف قرآن را بدان که ظاهریست

زیر ظاهر باطنی بس قاهریست

زیر آن باطن یکی بطن سوم

که درو گردد خردها جمله گم

بطن چارم از نبی خود کس ندید

جز خدای بی‌نظیر بی‌ندید

تو ز قرآن ای پسر ظاهر مبین

دیو آدم را نبیند جز که طین

ظاهر قرآن چو شخص آدمیست

که نقوشش ظاهر و جانش خفیست

مرد را صد سال عم و خال او

یک سر مویی نبیند حال او

 

 

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر