اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

حافظ » غزلیات

 

گل در بر و می در کف و معشوق به کام است

سلطان جهانم به چنین روز غلام است

گو شمع میارید در این جمع که امشب

در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

در مذهب ما باده حلال است ولیکن

بی روی تو ای سرو گل اندام حرام است

گوشم همه بر قول نی و نغمه چنگ است

چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است

در مجلس ما عطر میامیز که ما را

هر لحظه ز گیسوی تو خوش بوی مشام است

از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکر

زان رو که مرا از لب شیرین تو کام است

تا گنج غمت در دل ویرانه مقیم است

همواره مرا کوی خرابات مقام است

از ننگ چه گویی که مرا نام ز ننگ است

وز نام چه پرسی که مرا ننگ ز نام است

میخواره و سرگشته و رندیم و نظرباز

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است

با محتسبم عیب مگویید که او نیز

پیوسته چو ما در طلب عیش مدام است

حافظ منشین بی می و معشوق زمانی

کایام گل و یاسمن و عید صیام است

وقتی گَل در بر باشد و می در کف و معشوق نیز به کام ،همۀ پادشاهان جهان غلام چنین کسی میباشند چرا که به تمام آرزوهایش دست یافته .چنین کسی اگر فقیر باشد ،در واقع غنی است .وقتی دوست در مجلس حاضر است،نیاز به شمع و  چراغ نیست که ماه رخ دوست از هر چراغی بالاتر است.رخ دوست قلب و روح انسان را روشن میکند .دوست انسان را از تاریکی های جهل و کفر و نفاق می رهاند و چه روشنایی از این بالاتر.در مجلسی که دوست حاضر است ،عطر افشانی نکنید که بوی خوش دوست از هر عطری بالاتر است.تا غم دوست در دل عشّاق جای گرفت ،آنان را از همۀ غمها رهانید و تنها و تنها یک غم در دلشان جای گرفت و آن هم این است که مباد در نظر دوست مردود شوند.آنان دیگر نه به نام کاری دارند و نه به ننگ که ننگ واقعی در نظرشان مطرود شدن از درگاه دوست است و اگر در پیشگاه دوست مقبول شوی چه باک که همۀ جهانیان تو را مردود بدانند.آنان سعادت را در گمنامی می بینند و  از شهرت و مقام های ظاهری و حبّ  دنیا بیزارند و گریزان.

 

حافظ » غزلیات

 

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست

دری دگر زدن اندیشه تبه دانست

زمانه افسر رندی نداد جز به کسی

که سرفرازی عالم در این کله دانست

بر آستانه میخانه هر که یافت رهی

ز فیض جام می اسرار خانقه دانست

هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند

رموز جام جم از نقش خاک ره دانست

ورای طاعت دیوانگان ز ما مطلب

که شیخ مذهب ما عاقلی گنه دانست

دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان

چرا که شیوه آن ترک دل سیه دانست

ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم

چنان گریست که ناهید دید و مه دانست

حدیث حافظ و ساغر که می‌زند پنهان

چه جای محتسب و شحنه پادشه دانست

بلندمرتبه شاهی که نه رواق سپهر

نمونه‌ای ز خم طاق بارگه دانست

 

 

هر سالک و هر راهروی که رهسپار کوی دوست میباشد و راه دان است، مدام به یاد و ذکر دوست میباشد و مدام درِ او را میکوبد و به درگاه او ناله و استغاثه می نماید و اندیشۀ رو آوردن به درِ دیگری را اندیشه نباه و باطلی میداند و زمانه افسر رندی و فرزانگی را به کسانی می بخشد که سرافرازی و سروری را در کلاهی  جستجو میکنند که دوست به آنان میدهد. آنان که بر آستانۀ میخانه راه می یابند و در ابتدای هفت شهر عشق گام میگذراند به اسرار خانقه و زمین و زمان از فیض جام می ،پی می برند و آنان که به راز دو عالم از ساغرِ شرابی که دوست به آنان میبخشد پی میبرند ،اسرار و رموز کلّ جهان را  در خشت خام می بینند .اگر شیدایی راه حق شدن دیوانگی است ،بگذار ما را دیوانه بخوانند که در مذهب ما ،عاقل بودنی که در غیر راه حق باشد گناه است . منزه و بلند مرتبه است پادشاهی که افلاک و آسمانهای هفتگانه و نه گانه نمونه ای از طاق بارگاه او میباشند.

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر