|
|
|
|
|
دیدگاه مولوی نسبت به مرگ و معاد در مثنوی معنوی در شعر ذیل مولوی رفتن انسان از این دنیا را به داستان تشنه ای تشبیه میکند که نزدیک چشمۀ آبی بوده ولی بین او و چشمه دیوار بلندی وجود داشته است و آن تشنه آرام آرام به کندن دیوار مشغول میشود و هرچه تشنگی بیشتر باشد سرعت کندن دیوار بیشتر میشود و سپس اشاره دارد به اینکه تا از این تن خاکی نجات نیابیم نمیتوانیم بر اب حیات سجده بزنیم:
بخش ۲۵ - کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب مولوی » مثنوی معنوی » دفتر دوم
بر لب جو بوده دیواری بلند بر سر دیوار تشنهٔ دردمند مانعش از آب آن دیوار بود از پی آب او چو ماهی زار بود ناگهان انداخت او خشتی در آب بانگ آب آمد به گوشش چون خطاب چون خطاب یار شیرین لذیذ مست کرد آن بانگ آبش چون نبیذ از صفای بانگ آب آن ممتحن گشت خشتانداز از آنجا خشتکن آب میزد بانگ یعنی هی ترا فایده چه زین زدن خشتی مرا تشنه گفت آبا مرا دو فایدهست من ازین صنعت ندارم هیچ دست فایدهٔ اول سماع بانگ آب کو بود مر تشنگان را چون رباب بانگ او چون بانگ اسرافیل شد مرده را زین زندگی تحویل شد یا چو بانگ رعد ایام بهار باغ مییابد ازو چندین نگار یا چو بر درویش ایام زکات یا چو بر محبوس پیغام نجات چون دم رحمان بود کان از یمن میرسد سوی محمد بی دهن یا چو بوی احمد مرسل بود کان به عاصی در شفاعت میرسد یا چو بوی یوسف خوب لطیف میزند بر جان یعقوب نحیف فایدهٔ دیگر که هر خشتی کزین بر کنم آیم سوی ماء معین کز کمی خشت دیوار بلند پستتر گردد بهر دفعه که کند پستی دیوار قربی میشود فصل او درمان وصلی میبود سجده آمد کندن خشت لزب موجب قربی که واسجد واقترب تا که این دیوار عالیگردنست مانع این سر فرود آوردنست سجده نتوان کرد بر آب حیات تا نیابم زین تن خاکی نجات بر سر دیوار هر کو تشنهتر زودتر بر میکند خشت و مدر هر که عاشقتر بود بر بانگ آب او کلوخ زفتتر کند از حجاب او ز بانگ آب پر می تا عنق نشنود بیگانه جز بانگ بلق ای خنک آن را که او ایام پیش مغتنم دارد گزارد وام خویش اندر آن ایام کش قدرت بود صحت و زور دل و قوت بود وان جوانی همچو باغ سبز و تر میرساند بی دریغی بار و بر چشمههای قوت و شهوت روان سبز میگردد زمین تن بدان خانهٔ معمور و سقفش بس بلند معتدل ارکان و بی تخلیط و بند پیش از آن کایام پیری در رسد گردنت بندد به حبل من مسد خاک شوره گردد و ریزان و سست هرگز از شوره نبات خوش نرست آب زور و آب شهوت منقطع او ز خویش و دیگران نا منتفع ابروان چون پالدم زیر آمده چشم را نم آمده تاری شده از تشنج رو چو پشت سوسمار رفته نطق و طعم و دندانها ز کار روز بیگه لاشه لنگ و ره دراز کارگه ویران عمل رفته ز ساز بیخهای خوی بد محکم شده قوت بر کندن آن کم شده
در اشعار ذیل مولوی رنجهای و سختیهایی را که در زندگی انسان متحمل میشود را اجزای مرگ و زیر مجموعۀ مرگ میداند و اشاره میکند که اگر این اجزای مرگ برای انسان شیرین باشد ،کلّ مجموعه را که عبارت از مرگ باشد ،خداوند برای انسان شیرین میکند ولی اگر برای کسی رنج و مشکلات جزئی غیر قابل تحمل باشد ،کل آن هم بسیار سخت میشود و هرکس زندگی شیرینی د اشته باشد ،مرگ تلخی خواهد داشت: مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
این همه غمها که اندر سینههاست از بخار و گرد باد و بود ماست این غمان بیخکن چون داس ماست این چنین شد و آنچنان وسواس ماست دان که هر رنجی ز مردن پارهایست جزو مرگ از خود بران گر چارهایست چون ز جزو مرگ نتوانی گریخت دان که کلش بر سرت خواهند ریخت جزو مرگ ار گشت شیرین مر ترا دان که شیرین میکند کل را خدا دردها از مرگ میآید رسول از رسولش رو مگردان ای فضول هر که شیرین میزید او تلخ مرد هر که او تن را پرستد جان نبرد گوسفندان را ز صحرا میکشند آنک فربهتر مر آن را میکشند
در اشعار ذیل مولوی حرکت انسان از مرحلۀ جماد و نبات را تا مرگ یاد آور میشود و اشاره میکند که اول به حالت نباتی در امدیم و سپس با مردنی که در واقع تولدی دیگر باره بود به مرحلۀ نطفه در آمدیم و سپس با مرگی دوباره روح در ما دمیده شد و جان در بدن ما ایجاد گردید و به مرحلۀ جنینی و حیوانی در آمدیم و سپس با مرگی دوباره متولد شدیم و انسانی گردیدیم و سپس با مرگی دوباره به مرحلۀ کاملتری خواهیم رفت.پس چرا از مردن بترسیم. بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را وتهدید کنندگان را مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
گفت من مستسقیم آبم کشد گرچه میدانم که هم آبم کشد هیچ مستقسقی بنگریزد ز آب گر دو صد بارش کند مات و خراب گر بیاماسد مرا دست و شکم عشق آب از من نخواهد گشت کم از جمادی مردم و نامی شدم وز نما مردم به حیوان برزدم مردم از حیوانی و آدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم حملهٔ دیگر بمیرم از بشر تا بر آرم از ملایک پر و سر وز ملک هم بایدم جستن ز جو کل شیء هالک الا وجهه بار دیگر از ملک قربان شوم آنچ اندر وهم ناید آن شوم پس عدم گردم عدم چون ارغنون گویدم که انا الیه راجعون مرگ دان آنک اتفاق امتست کاب حیوانی نهان در ظلمتست همچو نیلوفر برو زین طرف جو همچو مستسقی حریص و مرگجو مرگ او آبست و او جویای آب میخورد والله اعلم بالصواب ای فسرده عاشق ننگین نمد کو ز بیم جان ز جانان میرمد سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان صد هزاران جان نگر دستکزنان جوی دیدی کوزه اندر جوی ریز آب را از جوی کی باشد گریز آب کوزه چون در آب جو شود محو گردد در وی و جو او شود وصف او فانی شد و ذاتش بقا زین سپس نه کم شود نه بدلقا خویش را بر نخل او آویختم عذر آن را که ازو بگریختم
در اشعار ذیل مولوی مرحلۀ کمال انسان را در این میبیند که از مرگ هراسی نداشته باشد و اگر کسی به این مرحله رسید به کمال ایمان دست پیدا کرده است وگرنه ایمان او ناقص است و باید در پی کامل کردن ایمان خود باشد و ایمان وقتی کامل میشود که از مرگ نهراسد. مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم
ترک آن کردیم کو در جست و جوست تاکه پیش از مرگ بیند روی دوست تا رهد از مرگ تا یابد نجات زانک دید دوستست آب حیات هر که دید او نباشد دفع مرگ دوست نبود که نه میوهستش نه برگ کار آن کارست ای مشتاق مست کاندر آن کار ار رسد مرگت خوشست شد نشان صدق ایمان ای جوان آنک آید خوش ترا مرگ اندر آن گر نشد ایمان تو ای جان چنین نیست کامل رو بجو اکمال دین هر که اندر کار تو شد مرگدوست بر دل تو بی کراهت دوست اوست چون کراهت رفت آن خود مرگ نیست صورت مرگست و نقلان کردنیست چون کراهت رفت مردن نفع شد پس درست آید که مردن دفع شد گفت عاشق دوست میجوید بتفت چونک معشوق آمد آن عاشق برفت عاشق حقی و حق آنست کو چون بیاید نبود از تو تای مو صد چو تو فانیست پیش آن نظر عاشقی بر نفی خود خواجه مگر سایهای و عاشقی بر آفتاب شمس آید سایه لا گردد شتاب
در غزلی در دیوان شمس مولوی دربارۀ مرگ چنین آورده است: مرگ اگر مرد است گو نزد من آی تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ من از او عمری ستانم جاودان او زمن دلقی ستاند رنگ رنگ
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت توسط علیرضا ملکی
|
|
||