X
تبلیغات
اشعار عرفانی شعرای بزرگ - سیری در غزلیات حافظ شیرازی (در شناخت خداوند متعال)
اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

 

در اینجا به بیان منتخبی از بعضی غزلیات حافظ در زمینۀ اسرار و رمز شناخت میپردازیم:

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم                    ای بیخبر زلذّت شرب مدام ما

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق            ثبت است بر جریدۀ عالم دوام ما

آنان که دلشان با عشق زنده شد ،و اسرار و رموز شیدائی را آموختند و دل در گرو آن بستند ،تا دنیا ،دنیاست ،نامشان و یادشان و کارشان باقیست.هر اثر جاودانی،یادگار عشق به آن کار است.نام شهداءجاودان است،چون عاشق  دیدار پروردگار خود بودند.نام دانشمندان جاودان است،چون عاشق خدمت به خلایق و عاشق کشف حقیقت بودند و در این راه شب و روز نمیشناختند.

 

در اندرون من خسته دل ندانم کیست              که من  خموشم واو در فغان وغوغاست

درون انسان همواره در تلاطم است.انسان هیچگاه آرام و قرار ندارد.افکار گوناگون همواره ذهن و فکر او را درگیر میکنند و تا آدمی به نقطۀ اتّکائی  و بنیان استواری دست پیدا نکند به آرامش نمیرسد.

 

 یک­قصه­بیش­نیست­غم­عشق­وین­عجب            کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است

غم عشق یک قصه است ،ولی از هر زبان که بیان میشود ،تازگی دارد.عشق لیلی و مجنون از زبان نظامی بیان شده است .از زبان عطار و مولوی  و حافظ و سعدی و وحشی بافقی و دیگران بیان شده است و هر کدام در نوع خود تازگی دارد.

 

شنیده ام سخنی خوش که پیرکنعان گفت          فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

حدیث­هول­قیامت­که­گفت ­واعظ شهر                کنایتی است که ازروزگار هجران گفت

آنان که در این دنیا  دائم با حق مأنوسند و ذکر و یاد خدا در دل دارند از هول و هراس روز قیامت وحشتی نخواهند داشت چرا که  وحشت و هراس زائیدۀ هجران است و مؤمنین و متقین در کنار پروردگارشان هستند .وحشت و هراس و اضطرابدر انتظار  کسانی است که خبر از دوست ندارند وگرنه دلهای مشتاقان دوست دم به دم با یاد دوست آرام میگیرد و به اطمینان میرسد.

 

حریم­عشق­رادرگه­بسی بالاترازعقلست            کسی آن ­آستان ­بوسدکه جان در آستین دارد

ورود در حریم عشق،نیاز به فطرتی سالم و قلبی عاری از زنگارها دارد و نصیب هر کسی نخواهد شد.آری کسانی در حریم دوست وارد خواهند شد که جان  پاکی داشته باشند.

 

به سرّ ِجام جم آنگه نظر توانی کرد             که خاک میکده ،کُحلِ بَصر، توانی کرد

گل مراد تو آنگه نقاب بگشاید                    که خدمتش چو نسیم سحر توانی کرد

گدائی در میخانه طرفه اِکسیری است           گر این عمل بکنی خاک زر توانی کرد

به عزم مرحلۀ عشق پیش نه قدمی               که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون             کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد

جمال یار ندارد نقاب و پرده ،ولی               غبارِ ره بنشان تا نظر توانی کرد

ولی تو تا لب معشوق و جام می خواهی        طمع مدار که کارِ دگر توانی کرد

دلا زنور هدایت گر آگهی یابی                   چو شمع خنده زنان ترک سر توانی کرد

گر این نصیحت شاهانه بشنوی حافظ            به شاهراه حقیقت گذر توانی کرد

زمانی میتوان به اسرار جام جم  دست یافت که سالها خاک میکده را توتیای چشمان خود کرده باشی.رسیدن به هر هدفی نیاز به زحمتی فراوان و تمرین و تکرار دارد  و گلِ مراد انسان زمانی نقاب میگشاید که همچون نسیم سحر خدمتش کند و آب و کود و نور مناسب به آن برساند.مراحل عشق نیز باید به تدریج و با زحمات زیاد طی شود و تا غبار راه را از دیده برطرف نکنیم ،جمال یار را نخواهیم دید.اگر انسان راز کمال و هدایت خود را دریابد مشتاقانه به سمت آن حرکت میکند همانند شمع که به سمت سوختن خود که کمالش در آن نهفته است حرکت میکند.آنان که مشتاق بذل جان خود در راه حق هستند همانند شمع به کمال خود پی  برده اند و برای اینکار انتظار پاداش از کسی ندارند.

 

در ازل پرتو حسنت زتجلّی دم زد               عشق پیدا شد وآتش به همه عالم زد

جلو­ه­ای­کرد ­رخت­، دید ملک ­عشق­نداشت        عین آتش شد ازین غیرت وبر آدم  زد

عقل می خواست کزان شعله چراغ افروزد      برق غیرت بدرخشیدوجهان برهم زد

مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز            دست غیب آمد وبرسینۀ نامحرم زد

ابیات فوق اشاره به داستان آفرینش حضرت آدم و آموختن اسماءالهی به او و حسد فرشتگان دارد.تماشاگه راز مخصوص آشنایان راه دوست است و جای اغیار نیست.سالها باید ملازم این راه باشی تا در جرگۀ آشنایان وارد شوی و سپس به تماشاگه راز راه پیدا کنی.

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند                 نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند

زملک تا ملکوتش حجاب بردارند               هر آنکه خدمت جام جهان نما بکند

طیبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک       چو درد در تو نبیند که را دوا کند

سوختن دل نشانۀ فطرتی سالم است . دعا و مناجات یکی از  اسرار و رموز شناخت میباشد و کسانی که عاشق مناجات با خدا هستند از راههای مخصوصی هدایت میشوند. آنانکه  اهل مناجات و تضرّع با خدا هستند حجابهای گوناگون  از قلب و فکر و چشمشان برداشته میشود و بیواسطه در حضور حاضر قرار میگیرند.آری طبیب عشق دم مسیحایی دارد ولی تا در کسی دردی مشاهده نکند ،چگونه او را شفا دهد؟

 

بی معرفت مباش که در من یزید عشق           اهل نظر معامله با آشنا کنند

اگر حجابی بین انسان و خداوند باشد،باز بهترین راه ان است که انسان به خداوند پناه ببرد و در دایرۀ دوستان حق باشد. انسان گناهکار نباید همۀ حجابها را بردرد و راه نجات در این است که رشته ای هر چند نازک بین خود و خدایش حفظ کند که بسا باشد در لحظه ای مشمول رحمت قرار گرفته و آمرزیده شود.

 

به سعی خود نتوان برد پی بگوهر مقصود      خیال باشد کاین کار بی حواله بر آید

تکیه بر تقوی ودانش در طریقت کافریست       راهرو گر صد هنردارد ،توکّل بایدش

در طریق عشق  ،کبر و غرور و عجب های گوناگون راهی از پیش نمیبرد. راهرو راه عشق اگر هزاران هنر دارد ،رشتۀ اتصال همۀ کارها و عبادات و اعمال او توکّل است و باید کار را به خدا واگذار کند.

 

 

میان عاشق ومعشوق هیچ حایل نیست          تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز

هیچ حجابی در راه توحید و درجات کمال غلیظتر از حجاب نفس نیست و تا انسان از این حجاب رهایی نیابد ،راهی بدرجات بالاتر ندارد.

 

تا نگردی آشنا ، زین پرده رمزی نشنوی         گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش

در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید     زانکه آنجا جمله اعضاء چشم باید بود و گوش

 

گوش نامحرم ،جای پیامهای خصوصی نیست.سالکین طریق توحید بعد از سالها مجاهدت و مراقبت به حلاوت مناجات با پروردگار دست می یابند و تا انسان آشنای این راه نباشد رمزی از این پرده دریافت نخواهد کرد.

 

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق           بدرقۀ رهت شود همّت شحنۀ نجف

توسل جایگاهی والا در راه قرب حق دارد  و اگر انسان  در راه خاندان پیامبر که سفارش پیامبر در حدیث ثقلین میباشد ،قدم بزند ،بی گمان همّت آن بزرگواران بدرقۀ راه شده و به کمک انسان خواهند آمد.

 

من بسرمنزل عنقا نه به خود بردم راه             قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

در خلاف، آمدِ عادت بطلب کام که من            کسب جمعیّت از آن زلف پریشان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ        هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم

اگر انسان مراحلی از  توحید را طی کند ،آن را نباید به حساب خود بگذارد که باید توفیقی از جانب خداوند متعال بداند.در طریق عشق عادات و روزمرّگیها  ،سمّی مهلک میباشند و در این راه موفقیت را در خلاف عادات باید جست.در آخر حافظ میگوید که هر چه دارد از دولت قرآن کریم دارد.

 

یارب از ابرِ هدایت برسان بارانی                 پیشتر زانکه چو گردی زمیان برخیزم

بار خدایا ،قبل از اینکه همچون گردی از این زمانه ناپدید شویم ،باران هدایت خود را بر ما برسان که سخت محتاج این هدایتیم و بدون هدایت تو،تلاشها و کوششهای ما در راه شناختت راه به جایی نخواهد برد.

در رهِ عشق از آن سویِ فنا صد خطر است      تا نگوئی که چو عمرم بسر آمد رستم

 

سایۀ طوبي و دلجوئی حور و لب حوض        به هوایِ سرِ کویِ تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الفِ قامتِ دوست          چه کنم حرفِ دگر یاد نداد استادم

کوکب بختِ مرا هیچ منجّم نشناخت               یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

آن همه نعمتهای بهشتی در نظر عاشقان دوست هیچ نیستند که ذکر خدا بزرگتر از همه چیز است.عارفان و اولیاء خداوند برای غیر او وجودی و ظهوری قائل نیستند و هر آنچه در جهان است را آینۀ دوست میدانند.در دلهای مشتاقان فقط ذکر دوست نقش بسته است و دیگر هیچ. هیچ کس از سرنوشت انسان و  هدف از آمدن و رفتن انسان خبر درستی نداد به جز پیامبران که پیک دوست می باشند.ستارۀ  بخت انسان راهیچ منجّمی نشناخت.هیچ فیلسوفی دیدگاه درستی از هدف آفرینش و زندگی و مرگ انسان ارائه نداد.

 

 

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما               با خاک کوی دوست بفردوس ننگریم

از جرعۀ تو خاک زمین درّولعل یافت             بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

فردوس برین پاداش متقین است ،ولی رضایت خاطر و پاداش حقیقی آنها در این است که مقبول نظر دوست گشته اند و رضایت خالق از هر پاداشی بالاتر است.آنجا که کوه طور با جلوه های رحمانی به لعل و درّ تبدیل میشود ،بیچاره انسانهایی که از خاک کمترند و حضور حاضر را در همه جا احساس نمیکنند.

 

با مدعّی مگوئید اسرار عشق و مستی              تا بی خبر بمیرد در دردِ خودپرستی

عاشق شو ارنه روزی کار جهان سرآید           ناخوانده نقش مقصود، از کارگاه هستی

عشقت بدست طوفان خواهد سپرد حافظ          چون برق ازین کشاکش پنداشتی که رستی

در غزل فوق حافظ اشاره دارد به اینکه با انسانهای مغرور و پر مدعّا اسرار و رموز عشق و شیدائی را نگویید تا در بیخبری و غرور کاذبشان  زندگی آنها به سر رسد ،چه کسانی همچون کرم پیله ها بر خود تنیدند و در دام خود و خودپرستی گرفتار شدندو عاشقانه به این جهان نگاه نکردند ،لذتی از آن نبردند.آری اگر همه چیز را با سرانگشت حساب و کتاب و دو دوتا چهار تا بسنجیم ،طرفی از این جهان نخواهیم بست.مقصود از آفرینش و یا این کارگاه هستی چیست؟در قران اشاره دارد که آفرینش جن و انس برای عبادت است، عبادت بنده برای پروردگار خود ،عبادت نیز از  جنس جذبه و اشتیاق است ،مناجات عارفان و محبّان،مناجات شاکران و آزادگان و صابران . در آخر نیز میگوید که عشق انسان را به دست طوفانها خواهد سپرد ،پس کسی که قدم در این راه مینهد،باید آمادۀ این طوفانها باشد.

 

 

 

در آتش ار خیالِ رخش دست میدهد               ساقی بیا که نیست زدوزخ شکایتی

در دعای کمیل مولا علی (ع) داریم : فهبنی یا الهی و سیدی و مولای و ربی ،صبرت علی عذابک ،فکیف اصبر علی فراقک، خدایا ،گیرم بر عذاب تو صبور باشم ،پس چگونه در فراق تو صبوری پیشه کنم .در غزل فوق نیز حافظ به همین مطلب اشاره دارد.دوستان خدا حاضرند ابراهیم وار در آتش روند به شرط آنکه ،آتش نیز از جانب دوست باشد و رضایت دوست را داشته باشند.

 

طفیل هستی عشقند آدمی و پری                    ارادتی بنما تا سعادتی ببری

بکوش خواجه و از عشق بی نصیب مباش        که بنده را نخرد کس به عیب بی هنری

چو مستعدّ نظر نیستی وصال مجوی                که جام جم نکند سود وقت بی بصری

جن و انس جیره خوار  سفرۀ عشقند و اگر نه این بود که خداوند نظر رحمت بر بندگان داشت ،هیچگاه جن و انس را نمی آفرید.خداوند بندگان را آفرید تا آنان را مشمول رحمت و هدایت خود بگرداند و خداوندی چنین مهربان ،کفر و ضلالت و شرک را برای بندگانش نمی پسندد.برای راهیابی به حریم کبریایی دوست ،اول باید استعداد و قابلیّت بدست آوریم و مستعدّ نظر دوست شویم که جام جم نیز در وقت نابینایی سودی ندارد و دیده ای بینا باید تا در جام جم نگاه کند واسرار را دریابد.

 

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن           شرط اوّل قدم آنست که مجنون باشی

نقطۀ عشق نمودم به تو هان سهو مکن           ورنه چون بنگری از دایره بیرون باشی

کسیکه میخواهد قدم در راه پر خطری بگذارد ،اوّل باید دلش مالامال از عشق به هدف باشد و تا عشق و علاقۀ به هدف نباشد ،محال است کسی قدم در راه بگذارد.در مراحل عرفان و سیر وسلوک نیز ،یقظه و بیداری مقدمۀ ورود در راه است و طلب اولین منزل است .

 

هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی            که هم نادیده می بینی و هم ننوشته میخوانی

ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق    نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

بگذاراغیار هرگز درنیابند که ما در هوای کدامین یار سر از پا نمی شناسیم .اغیار هرگز راز مناجاتهای طولانی بندگان خالص خدا را در نمی یابند.اغیار هرگز راز گریه های مشتاقان را در نمی یابند. آن کسانی که چشم دلشان نابینا است از اسرار آفرینش چیزی درک نمی کنند همانگونه که چشمان نابینا چیزی نمی بینند.مولوی رباعی زیبایی در این زمینه دارد:

بر تختۀ دل که من نگهبانم وتو                 خطی به نوشته ای که من خوانم و تو

گفتی که بگویمت ،چو من مانم وتو            این نیز آز آنهاست که من دانم وتو(مولوی)

آری در سکوت و تنهایی انسان در خلوت خویش بهتر میتواند تفکر نموده و با مناجات و دعا و تضرع و راز ونیاز با خداوند به درجات بالای ایمان دست یابد.

 

 

ای بیخبر بکوش که صاحب خبر شوی           تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

دست از مسِ وجود چو مردان ره بشوی        تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

شرط استاد شدن ،شاگردی می باشد و هیچ کس از اول استاد نبوده است.سالها باید در پیش صاحبان  دانش و بینش شاگردی کرد تا به جایی رسید.تا کسی نتواند از شخصیت خیالی خویش که در ذهن خود درست کرده است ، دست بردارد به مدارج بالاتر نمیرسد.تا بنای کهنه ای که در آن هستی ویران ننمائی ،نمیتوانی بنای جدیدی شروع به ساخت نمایی.در راه خداشناسی اگر در اولین منازل دچار غرور شوی و خود را کسی پنداری ،راهی به منازل بالاتر نخواهی داشت.

 

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن        ظلماتست بترس از خطر گمراهی

در مکتب عرفان ،طی منازل بدون راهنما ،خطرناک است و راهنما و استاد نقش بسیار مهمّی در این مسیر دارد.ظلمات در پیش است و خضری باید نا به او اقتدا کنیم.

 

قیاس کردم و تدبیرِ عقل در ره عشق          چو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمی

 

عشق،اقیانوس بیکرانی است که استدلال عقل در برابرآن به مثابۀ شبنمی در آن اقیانوس می باشد.استاد شهید مطهری دربارۀ نقش عقل و عشق در هدایت انسان  به نکتۀ ظریفی اشاره میکند.استاد می گوید که اگر بخواهیم صرفاً با عقل خویش به تزکیه و خودسازی به پردازیم همانند این است که بخواهیم براده های آهن که به خاک مخلوط شده را با دست جدا کنیم ،بدیهی است که نیاز به زمانی طولانی داریم اما اگر بخواهیم از عشق استمداد بطلبیم همانند این است که بخواهیم براده های آهن را با استفاده از آهن ربای بسیار قوی جدا کنیم و میبینیم که چقدر کار آسان میشود.نقش عشق رد تزکیۀ انسان همانند مغناطیس قوی می باشد.

 

 

 

 

 

 

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر