اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

راز خون در آنجاست که همه حیات به خون وابسته است. اگر خون یعنی همه حیات? و از ترک این وابستگی دشوارتر هیچ نیست پس، بیشترین از آن کسی است که دست به دشوارترین عمل بزند. راز خون در آنجاست که محبوب خود را به کسی می‌بخشد که این راز را دریابد. آن کس که لذت این سوختن را چشید در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی هیچ نمی‌یابد.

 

زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند که در باغ نهاده باشند. و مگر نه آنکه گردن‌ها را باریک آفریده‌اند تا در مقتل کربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ و مگر نه آنکه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند که حسین را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟ و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی که کره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟ و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های کوچک که به کوچه هایی بن بست باز می شوند، نمی توان جست، بهتر آنکه پرنده‌ی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند، از ویرانی لانه اش نمی‌هراسد.

 

اگر قبرستان جایی است که مردگان را در آن به خاک سپرده‌اند، پس ما قبرستان نشینان عادات و روزمرّگی را کی راهی به معنای زندگی هست؟ اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می‌یابد از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.

 

 

اینجا زمزمی از نور پدید آمده است... و در اطراف آن قبیله ای مسکن گزیده‌اند که نور می‌خورند و نور می‌آشامند. زمزم نور در عمق خویش به اقیانوسی از نور می‌رسد که از ازل تا ابد را فراگرفته است و بر جزایر همیشه سبز آن جاودانان حکومت دارند. این نام‌ها که بر زبان ما می‌گذرند، تنها کلماتی نگاشته بر شناسنامه‌هایی که بر آن مُهر «باطل شد» خورده است، نیستند. ما جز با صورتی موهوم از عوالم رازآمیز مجردات سروکار نداریم و از درون همین اوهام سراب مانند نیز تلاش می کنیم تا روزنی به غیب جهان بگشاییم. و توفیق این تلاش جز اندکی نیست. پروانه‌های عاشق نور بال در نفس گل‌هایی می گشایند که بر کرانه‌ی سبز این چشمه‌ها رسته‌اند. و نور در این عالم، هر چه هست، از این نورالانوار تابیده است که ظاهرتر و پنهان‌تر از او نیست. و مگر جز پروانگان که پروای سوختن ندارند، دیگران را نیز این شایستگی هست که معرفت نور را به‌جان بیازمایند؟ و مگر برای آنان که لذت این سوختن را چشیده‌اند، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی چیزی هست؟

آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می‌رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه‌ی جهادند که راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جُسته‌اند. آنان ترس را مغلوب کرده‌اند تا فُتوّت آشکار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد. و مؤانسان حقیقت آنانند که ره به سرچشمه‌ی فنا جسته‌اند.

 

این ویرانه‌ها که به ظاهر زبان درکشیده‌اند و تن به استحاله‌ای تدریجی سپرده‌اند که در زیر تازیانه‌ی باد و باران روی می دهد، شاهدند که عشق چگونه از ترس فراتر نشسته است.

 

آنان را که از مرگ می‌ترسند از کربلا می رانند. وقتی کار آن همه دشوار شد که ماندن در خرمشهر معنای شهادت گرفت، هنگام آن بود که شبی عاشورایی برپا شود و کربلاییان پای در آزمونی دشوار بگذارند...

شیطان حكومت خویش را بر ضعفها و ترسها و عادات ما بنا كرده است و اگر تو نترسی و از عادات مزموم خویش دست برداری و ضعف خویش را با كمال خلیفه اللهی جبران كنی دیگر شیاطین را بر تو تسلطی نیست.

دو سال براي تاريخ هيچ نيست و تو مي‌داني زمان بر ما اسيران زمان است كه مي‌گذرد، اگرنه، در پيشگاه لازمان و لامكان، ديروز و امروز و فردا به‌يكباره حاضرند و اين عرصه‌ي زمان را هم، او براي تكامل من و تو گسترده است.

اكنون اين نخلستان‌ها خالي است، اما اگر درست دقت كني، در اين سكوتي كه سنگين بر روح نخلستان نشسته است، صداي ملكوتي و پر از خلوص آن مرد خدا را مي‌شنوي كه عشاق حرم را به سوي كربلا فرا مي‌خواند و حتي از اين بيش‌تر، صداي خنده و گريه‌ي طليعه‌داران نور را هم كه دو سال و چند ماه ديگر در اينجا گِرد خواهند آمد خواهي شنيد.

گوش كن... مي‌شنوي؟


هزاران سال از آغاز حيات بشر بر اين كره‌ي خاكي مي‌گذرد و همه‌ي آنان تا به امروز مرده‌اند و ما نيز خواهيم مرد و بر مرگ ما نيز قرن‌ها خواهد گذشت. خوشا آنان كه مردانه مرده‌اند و تو اي عزيز، مي‌داني تنها كساني مردانه مي‌ميرند كه مردانه زيسته باشند

 

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر