X
تبلیغات
اشعار عرفانی شعرای بزرگ - گلچین مثنوی معنوی
اشعار عرفانی شعرای بزرگ
منتخبی از زیباترین اشعار عرفانی مولوی، حافظ،سعدی ،عطار ،عراقی و سایر بزرگان شعر و ادب

گفت ای یاران از آن دیوان نیم

که ز لا حولی ضعیف آید پیم

کودکی کو حارس کشتی بدی

طبلکی در دفع مرغان می‌زدی
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در شعر ذیل مولوی اشاره به این نکته دارد که پنج حس انسان هر کدام وضیفۀ خاص خود را دارد و هیچ کدام نمیتواند کا آن دیگری را انجام دهد و اگر صد هزار گوش صف بکشد باز انسان محتاج یک چشم روشن میباشد...

مشرقی و مغربی را حسهاست

منصب دیدار حس چشم‌راست

صد هزاران گوشها گر صف زنند

جمله محتاجان چشم روشن‌اند
بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

 

بخش ۲۰۱ - باقی قصهٔ مهمان آن مسجد مهمان کش و ثبات و صدق او

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم

 

آن غریب شهر سربالا طلب

گفت می‌خسپم درین مسجد بشب

مسجدا گر کربلای من شوی

کعبهٔ حاجت‌روای من شوی



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
و دردفترسوم(ص441)اشاره می کند به احتیاط وتدبیرواینکه اگر انسان می خواهد راهی را طی کند ویکی می گویدآب بردار چراکه در راه آب نیست ودیگری می گوید در هر منزلی که برسی آب هست...

یا به حال اولینان بنگرید                       یا سوی آخر بحزمی در پرید

حزم چه بود در دو تدبیر احتیاط              از دو آن گیری که دورست از خباط

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
ودر دفتر سوم(ص380)در زمینۀ خداشناسی واینکه انسان در راه شناخت خدا وحرکت به سوی کمال نباید مأیوس شود وکار به ضعف و قوت ویا  وفقر و  غنا یا صورت زشت یا زیبا نیست، بلکه به همت بلند...

منگر اندر نقش زشت وخوب خویش             بنگر اندر عشق ودرمطلوب خویش

منگر انکه تو حقیری یا ضعیف                   بنگر اندر همت خود،ای شریف

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
ودر دفترسوم(ص458)اشاره می کند به اینکه خداوندهر چه داد وآفرید از آسمانها وزمین و......همه جهت رفع حاجات آفرید واینکه انسان باید طالب چیزی باشدوخود را محتاج چیزی بکند تاخداوند بدهد

آن نیاز مریمی بودست ودرد                   که چنان طفلی سخن آغاز کرد

جزو او ،بی او،برای او بگفت                 جزوجزوت،گفت دارد در نهفت

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

بشنو از نی چون حکایت میکند                      از جدائیها شکایت میکند

کز نیستان تا مرا ببریده اند                           ز نفیرم مرد و زن نالیده اند

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

چند بت بشکست احمد در جهان                  تا که یارب گوی گشتند امّتان

گر نبودی کوششِ احمد تو هم                     میپرستیدی  چو اجدادت صنم                                               



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
در دفتر اول(ص45) دربارۀ اینکه اگر انسان اسیر دنیا و مادیّات شد گرفتار حرص و طمع و آز گردید، مثل کشتیی می باشد که آب داخل آن نفوذ کرده است و این کشتی محکوم به غرق شدن میباشد...

مکرها در کسب دنیا بارد است                    مکرها در ترکِ دنیا وارد است

مکر، آن باشد که زندان حفره کرد                آنکه حفره بست، آن مکری است سرد

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
در دفتر اول «ص35»درباره نفس اَمّاره انسان واینکه نباید نفس اماره را سهل وآسان دید وباید جهاد با نفس انجام داد که اگر صدها کوزۀ پر از گناه را با سنگ توبه بشکنیم دوباره چشمۀ جوشان نفس تزکیه نشدۀ انسان آن را پر میکند.پس اوّل باید سرچشمۀ گناه را خشکاند.

مادر بتها، بت نفسِ شماست                       زانکه آن بت مار واین بت اژدها ست

آهن وسنگ است نفس وبت،شرار                آن شرار از آب می گیرد قرار

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
در دفتراول«ص29»مولوی مشخصه انسان اگاه ومومن را بیان میکند انسانی که بیدار است ودرد را احساس می کند مانند کسی است که در هنگام بیماری درد را احساس می کند واگر بیماری احساس درد نداشته باشد دلیل بر فلج بودن سلسله اعصاب آن بیمار می باشد نه اینکه درد وجود نداشته باشد...

حسرت وزاری گه بیماری است                وقت بیماری همه بیداری است

آن زمان که می شوی، بیمار تو                 می کنی از جرم استغفار تو

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در دفتر اول«ص24» ابتدا اشاره به معجزۀ حضرت موسی و حضرت عیسی میکند و سپس از معجزۀ پیامبر گرامی اسلام نام میبرد که با توجه به اینکه پیامبر مکتب نرفته بود ولی کتابی آورد که کاتالوگ خلقت و جهان هستی است و سرمایۀ سعادت بشریّت است.

 و به قول سعدی : یتیمی که نارفته مکتب درست       کتبخانۀ هفت ملّت بشست


صد هزاران طب جالینوس بود                  پیش عیسی ودمش افسوس بود

صد هزاران دفتر اشعار بود                      پیش حرف امّی اش عار بود

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
در دفتر اول مثنوی«ص124»درباره کسی که به خیال خودش عالم است وعلم صرف ونحو عربی رابه خوبی می دانسته وباحالت متکبرانه ومغرورانه به کشتیبان گفته که هیچ از نحو می دانی و وقتی جواب منفی شنیده گفته که نصف عمر تو تباه شده است...

آن یکی نحوی به کشتی در نشست           رو به کشتیبان نهاد آن خودپرست

گفت هیچ از نحو خواندی گفت لا             گفت نیم عمر تو شد در فنا

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در نهج البلاغه حکمه338 حضرت علی «ع» می فرماید:

علم دو گونه است:علم فطری وعلم اکتسابی واگر علم اکتسابی هماهنگ با علم فطری نباشد.سودمند نخواهد بود.

ومولوی هم در همین زمینه این حدیث را توضیح می دهد.چاه باید از خودش آب داشته باشد

وگرنه چاهی که با تزریق آب از بیرون بخواهد سرپا بماند دوامی نخواهد داشت...

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

دیدگاه مولوی نسبت به مرگ و معاد در مثنوی معنوی

در شعر ذیل مولوی  رفتن انسان از این دنیا را به داستان تشنه ای تشبیه میکند که نزدیک

چشمۀ آبی بوده ولی بین او و چشمه دیوار بلندی وجود داشته است و آن تشنه آرام آرام به

کندن دیوار مشغول میشود و هرچه تشنگی بیشتر باشد سرعت کندن دیوار بیشتر میشود و...

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
در دفتر اول مثنوی(ص94) دربارۀ نارسائی عقل و استدلالات فلسفی میباشد و اینکه اگر انسان در برهان عقلی و استدلالی بسیار قوی هم باشد بالاخره از وسوسه ها و لغزشها  در امان نیست و با شک و شبه ای ممکن است راه را گم کند ولی کسی که اهل ایمان است و به درجۀ یقین رسیده است امکان ندارد که بلغزد و یا دچار وسوسه شود ...

صد هزاران زاهل تقلید و نشان                   افکند در قعریک آسیبشان

که به ظنّ، تقلید و استلالشان                       قایم است و جمله پرّ و بالشان

بقیه در ادامۀ مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در دفتر سوم(ص373) مولوی در ارتباط با ناقص بودن حواسّ انسان و عدم احاطۀ حواسّ به کلیّت جهان داستان جالبی را آورده است،که فیلی را در خانۀ تارکی گذاشته بودند و هر کسی میخواست با لمس فیل دربارۀ چگونگی آن قضاوت کند،و هر کسی قضاوتش در مورد فیل ...

بخش ۴۹ - اختلاف کردن در چگونگی و شکل پیل

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم

 

پیل اندر خانهٔ تاریک بود                      عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی                     اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در دفتر سوّم (ص524 ) دربارۀ عشق و اینکه با بحث کردن و قیل و قال نمیتوان راه به جائی برد.در مکتب عشق باید سکوت کرد و سراسر گوش شد و نظّارگی پیشه کرد.مکتب عشق مکتب حیرانی است

پس چه باشد عشق؟ دریای عدم                    درشکسته عقل را آنجا قدم

بندگی و سلطنت معلوم شد                          زاین دو پرده عاشقی مکتوم شد

کاشکی هستی ، زبانی داشتی                       تا زهستان، پرده ها برداشتی

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در ابتدای مثنوی دفتر اول(ص3) در بارۀ اینکه انسان در اصل از خداست و به اصل خود باز خواهد گشت و اینکه در این مسیر هر کسی راهی به انسان نشان میدهد و از اُفق دید خود انسان را راهنمائی میکند...

بشنو از نی چون حکایت میکند                    از جدائیها شکایت میکند

کز نیستان تا مرا ببریده اند                         از نفیرم مرد و زن نالیده اند

بقیه در ادامه مطلب

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در دفتر در مورد اینکه جذبه وکشش دو طرفه است وکسی که در دل خود محبت الهی وشوق به سوی حق تعالی را احساس می کند خداوند نیز نظر محبت به وی دارد .مهر و محبّت هزاران رشتۀ نامرئی

چون در این دل برقِ مهر دوست جست            اندر آن دل دوستی می دان که هست

هیچ عاشق خود نباشد وصل جو                      که نه معشوقش بود جویای او

بقیه در ادامه مطلب

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در دفتر دوم«ص201»در زمینه اینکه اگر کسی با حقیقت آشکار مقابله کند در واقع خودش را محروم کرده مثل اینکه بیمار با طبیب دشمن شود در واقع به خودش ضرر زده است ویا غلامی که جهت ضرر زدن به صاحبش،خودش را می کشد.یا ماهی دریا که از آب خشمگین می شودوبه بیرون آب می پرد…

نیست خفاشک عدوّ آفتاب            او عدوّ خویش آمد در حجاب

تابش خورشید اورا می کشد         رنج او خورشید هرگز کی ،کشد

بقیه در ادامۀ مطلب

 



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

بخش ۱۵۷ - قصهٔ مری کردن رومیان و چینیان در علم نقاشی و صورت‌گری

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول

 

چینیان گفتند ما نقاش‌تر                      رومیان گفتند ما را کر و فر

گفت سلطان امتحان خواهم درین           کز شماها کیست در دعوی گزین

اهل چین و روم چون حاضر شدند         رومیان در علم واقف‌تر بدند

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

همچنین مولانا در دفتر چهارم(ص628)دربارۀ انسانهایی که هیچگونه معیاری جهت شناخت

ندارند و با ادراک و حواس ناقص میخواهند جهان را بشناسند، تعبیر زیبائی دارد

ای بسا کس رفته تا شام و عراق         او ندیده هیچ جز کفر و نفاق

چون نداری مدرکی ،جز رنگ و بو       جملۀ اقلیمها را گو بجو

                        بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
در دفتر چهارم(ص593)مولوی داستان مبارزه جان الهی انسان که همیشه رو به کمال داردونفس اماره را بیان می کند و به صورت تمثیل بیان می کند که روزی مجنون سوار بر شتر خویش به سوی لیلی رهسپار می شود ولی در بین راه از خود غافل می شود...

همچو مجنونند وچون ناقه ش یقین              می کشد آن پیش و،این واپس به کین

میل مجنون پیش آن لیلی روان                   میل ناقه پس پی کرّه دوان

یک دم ار مجنون زخود غافل بدی               ناقه گردیدی و واپس آمدی

عشق و سودا، چون که پر بودش بدَن            مینبودش چاره از بیخود شدن

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی

در دفتر دوم (ص299)مولوی معیار انسانیت را آگاهی انسان دانسته واشاره می کند که انسان به خاطر علم واگاهی بر حیوان برتری دارد وانسانهای صالح واولیا الله به خاطر ایمان وآگاهی از ملک بالاتر می باشند.آگاهی حیوانات  بسیار محدود و در حدّ غریزه می باشد و انسانها نیز به نسبت علم و آگاهیشان از موضوعات گوناگون در درجات مختلفی قرار میگیرند.

 

جان نباشد جز خبر در آزمون                     هرکه را افزون خبر جانش فزون

جان ما از جان حیوان بیشتر                      از چه؟ زان رو که فزون دارد خبر

ادامه مطلب...
ارسال توسط علیرضا ملکی
 
تاريخ : دوشنبه 26 مهر1389

در نهج البلاغه حکمه338 حضرت علی «ع» می فرماید:

علم دو گونه است:علم فطری وعلم اکتسابی واگر علم اکتسابی هماهنگ با علم فطری نباشد.سودمند نخواهد بود.

ومولوی هم در همین زمینه این حدیث را توضیح می دهد.چاه باید از خودش آب داشته باشد وگرنه چاهی که با تزریق آب از بیرون بخواهد سرپا بماند دوامی نخواهد داشت.انسان نیز باید عقل و خرد درونی و ذاتی خودش را به کار اندازد و تقویت کند وگرنه اگر تعقّل و تفکّر درستی نداشته باشد با خواندن هزاران کتاب و یا گوش کردن هزاران سخنرانی چیزی عاید انسان نخواهد شد.که اگر آب دانش از سینه بجوشد دیگر آن آب نه گندیده شود و نه زرد.چشمه را از درون خویش باید بجوئیم که به فرمودۀ پیامبر(ص) ساعتی تفکّر از  هفتاد سال عبادت بالاتر است.ممکن است مسیری را بدون تفکر سالها بپیماییم و لحظه ای متوجه شویم که جهت حرکتمان اشتباه بوده است و در مسیر اشتباه با شتاب هرچه تمام راه میپیموده ایم.پس اول تعیین جهت حرکت و سپس حرکت نمودن.

عقل دو عقلست، اول مکتبی                      که در آموزی ،چو در مکتب صبی

عقل تو افزون شود بر دیگران                    لیک توباشی زحفظ آن گران

لوح حافظ تو شوی،در دور وگشت               لوح محفوظست،کوزین در گذشت

عقل دیگر بخشش یزدان بود                      چشمۀ  آن در میان جان بود

چون زسینه آب دانش جوش کرد                  نی شود گنده،نه دیرینه نه زرد

ور ره نقبش بود بسته ،چه غم                     کو همی جو شد زخانه دم به دم

عقل تحصیلی مثال جویها                          کان رود در خانه ای از کوی ها

چون که راهش بسته شد،شد بینوا                  تشنه ماند وزار با صد ابتلا

از درون خویشتن جو چشمه را                     تا رهی از منّتِ هر ناسزا

جهد کن تا پیر عقل ودین شوی                     تا چوعقلِ کل، تو باطن بین شوی

عقل ضدِّ شهوت است، ای پهلوان                  آن که شهوت می تند،عقلش مخوان

وهم خوانش، آنکه شهوت را گداست               وهم، قلب ونقد زر عقل هاست

بی محک پیدا نگردد وهم عقل                     هردورا سوی محک کن زود نقل

این محک قرآن وحال انبیا                          چون محک هر قلب راگوید:بیا

تا ببینی خویش را ، زآسیب من                     که نه ای اهل فراز وشیب من

عقل راگر اره ای سازد دو نیم                     هم چو زر باشد در آتش او به سیم



ارسال توسط علیرضا ملکی

در دفتر سوم(ص518)  مولوی اشاره دارد به اینکه: انسانی که مزد کار خودش را دریافت نکند میل به کار کردن نخواهد داشت،همچون کودکی که پیچ پیچ به مکتب می رودواکراه دارد از رفتن،چون علّت وسود رفتن به مکتب را نمی داند. در هر کار و کسب و پیشه ای انسان باید علاقه و ذوق و شوق به آن داشته باشد .چه بسا پیش می آید که هدف از انجام کار و فعالیّتی برای استادان و مربیان شناخته شده و معلوم است ولی شاگردانشان تمایلی به انجام آن فعّالیت ندارند به خاطر اینکه هدف و نتیجۀ کار برایشان ناشناخته است.پس از این شعر مولوی استفاده میشود که اول باید هدف و فلسفۀ هر آموزش و هر کاری برای نو آموزان تشریح شود و سپس به آموزش پرداخته شود. همچنین است حال شخصی که با اکراه عبادت می کند چون لذت مناجات با پروردگار را درنیافته است.وفقط اولیاء خداوند وخواص بندگان خدا هستند که واقف هستند به اسرار وبا جان ودل عبادت می کنند.

 

جمله در زنجیر و بیم وابتلا                         می روند این ره به غیر اولیا

می کشند­ این ­راه را ­بیگانه­ وار                      جز کسانی واقف اسرار کار

جهد کن تانورتورخشان شود                        تا سلوک وخدمتت آسان شود

کودکان را می بری مکتب به زور                 زانکه هستند از فواید چشم کور

چون شود واقف به مکتب می رود                 جانش از رفتن شکفته می شود

می رود کودک به مکتب پیچ پیچ                   چون ندید از مزد کار خویش هیچ

چون کند در کیسه دانگی دستمزد                   آنگهان بی خواب گردد،شب چو دزد

جهد کن تا مزد طاعت در رسد                     بر مطیعان آنگهت آید حسد

(ائتیا کرها)مقلد گشته را                             (ائتیا طوعا)صفا بسرشته را

بس محب حق به اومید وبه ترس                    دفتر تقلید می خواند به درس

وآن محب حق زبهر حق کجاست                    که زاغراض وزعلت ها جداست



ارسال توسط علیرضا ملکی

در دفتر چهارم (ص668)دربارۀ عاجز بودن عقل و خرد مطلبی دارد به این مضمون که عقل و خرد انسان میتواند تا لحظۀ مرگ را پیش بینی کند و عقل انسان نمیتواند وارد عرصه های پر راز و رمز ماوراطبیعت بشود که اگر چنین بود نیاز به آمدن پیامبران نبود و خود عقل کفایت میکرد. پس آمدن رسولان الهی دلیل بر این است که عقل و خرد انسانی در زمینه های کلی زندگی انسان که هدف از آفرینش و مبداء و معاد میباشد ناقص است .و یا  میگوید که عقل بیمار تا آنجا راهنمایی میکند که پیش طبیب برود و لیکن در مداوا این طبیب است که نسخه میپیچد و همین گونه است که عقل انسان میگوید که به پیامبر و پیشوایان دین مراجعه نماید و دستورات پیامبر را اطاعت نماید.

پیش بینی خرد تا گور بود                وآن صاحبدل به نفع صور بود

این خرد از گوی و خاکی نگذرد          واین قدم عرصۀ عجایب نسپرد

زاین نظر واین عقل ناید جز دوار         پس نظر بگذار و بگزین انتظار

از سخن گوئی مجوئید ارتفاع            منتظر را به زگفتن استماع

منصبِ تعلیم، نوعِ شهوتست      هر خیالی، شهوتی، در ره بُت است

گر به فضلش ،پی ببردی هر فضول    کی فرستادی خدا، چندین رسول

عقل جزوی، همچو برق است و درخش  در درخشی، کی توان شد سوی رخش

نیست نور برق، بهرِ رهبری             بلکه، امر است ابر را که میگری

عقل رنجور آردش پیش طبیب                 لیک نبود در دوا، عقلش مصیب

گر همی جوئید ،دُرّ، پربها                          اُدخلوا الا بیات من ابوابها

میزن، آن حلقۀ در و بر باب به ایست    از سوی بام فلکتان، راه نیست

نیست حاجتتان بدین راه دراز              خاکیی را داده ایم اسرار راز

 

 



ارسال توسط علیرضا ملکی

اسلایدر